تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه - گرگین دیوانه
سیصد و سیزده گرگ کشتم، با دست خالی، دقیقا سیصد و سیزده گرگ!

*******

بار اول که دیدمش تازه منتقل شده بودم، شال قرمز به کمر بسته بود و گله را به صحرا میبرد.

پرسیدم: "راه فلان روستا از کدام طرف است؟"

گفت: "شهری هستی؟"

گفتم: "آری، چرا میخندی؟"

گفت: "تو چرا زبونت میگیره؟ به دوراهی که رسیدی از سمت خورشید برو، زیاد راهی نمونده"

گونه هایم سرخ شد و او همراه گله که برای من توقف نکرده بود رفت.

به روستا که رسیدم طولی نکشید تا فهمیدم پسران همه روی زمین کار می کنند و پسری نیست که از "شیرین" بهتر چوپانی کند. شهری بودن اعتماد به نفسی مضاعف به من میداد و فکر میکردم چه ساده با خواستگاریم موافقت شود، پدر شیرین با روی گشاده مرا پذیرفت.

-شهری ها نمیمانند میروند، دخترم اسم دار میشود.

-من میمانم، قسم به حرمت عشق که می مانم.

-هر وقت سه سال ماندی و ثابت کردی بازگرد.

و ما را در اتاق کاهگلی تنها گذاشت، شیرین حرفهای پدرش را تایید میکرد، حاضر جواب بود و بوی شیرین روستا را میداد، در همان سن کم سرد و گرم چشیده بود، گفت باور نمیکند که دوستش داشته باشم، گفت اگر باور داشت کسی را میانجی میکرد تا پدرش زودتر رضایت دهد. دوستم داشت، گونه های سرخش فریاد میزد.

سه سال ماندم، قرار عروسی را گذاشتیم، روز تولد هجده سالگی شیرین که نزدیک بود.

 گفتم: "به چوپانی نرو، نیازی نیست تو کار کنی"

گفت: "مگه منو چوپان نپسندیدی که میخوای چوپانی نکنم؟ دلم برای گله و دشت تنگ میشه، دیگه روزای کمی مونده"

خبر که آوردند پدرش باور نکرد، دیگران هم باور نکردند، حتی بره های کوچک گله هم کم نشده بودند، گرگها فقط شیرین را برده بودند، من باور کردم، من هم اگر گرگ بودم او را انتخاب میکردم، نچشیده میدانستم از همه شیرین تر است...

*******

در سالی که گرگین دیوانه نام گرفتم سیصد و سیزده گرگ کشتم، با دست خالی، دقیقا سیصد و سیزده گرگ قبل از اینکه به شهر برگردم. جمعه ها بر قبر خالیش گریه میکردم.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/06/31 و ساعت 22:21 |