- ...
-عزیزم خواهش میکنم بیا پایین، میدونی که من از بلندی میترسم
- ...
-میدونم تو نمیترسی، اما من میترسم بیا پایین
- ...
-سنگای اون لبه شل ِ ، این اصلا شوخی جالبی نیست
- ...
- عزیزم ما دیگه بزرگ شدیم، این شوخی خیلی بچه گانست و من رو داری آزار میدی، خواهش میکنم بیا پایین
*******
این داستان رو هر جور دوست دارید تموم کنید:
دستمو دراز میکنم و میگیره و میاد پایین و همدیگر رو میبوسیم...
همون لحظه یه سنگ در میره و پرت میشه پایین...
از خواب میپرم و تنهایی گریه میکنم...
دستمو میگیره که بیاد پایین، اما منو میکِشه و هر دو پرت میشیم...
خودش میاد پایین و با هم دعوا میکنیم...
*******
مهم نیست داستان با کدوم پایان تموم میشه، من خودم که حقیقت رو میدونم، من از ارتفاع میترسم، خیلی میترسم، هول شده بودم، از شوخیش عصبانی بودم، نفسم بالا نمیومد، خون به مغزم نمیرسید، هولش دادم پایین...