تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه
نشستم و بعد از خوندن کلی مطلب جور واجور و آموزنده واسه خودم فکر میکنم، اما یهو یه جا گیر کردم، داشتم فکر میکردم یه چیزایی کهنه اش خوبه، مثلا دوست یا فرش! یا حتی زخم. اما از اونجایی که در فلسفه من عشق از ازل بوده و تا ابد ادامه داره و در نتیجه عشق دوم معنایی نداره و ... و ... و ... آیا عشق هم کهنش خوبه ؟ حتی با درد هجر ؟ این عشق تازه معنیش چیه ؟ تا کی باید به حرمت عشق کهنه تو یه دایره کوچیک دور خودمون بچرخیم و هی غر بزنیم و گاها اشک بریزیم ؟

خوندن این همه بلاگ عشقولانه دل آدم رو به درد میاره، من بازم فرار میکنم، بلاگ خوانی طاقت میخواد و دل گنده، اما جدی عشق کهنش خوبه ؟!؟

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/11/11 و ساعت 15:46 |

خانم نوری مهربان من را به بازی "از چه میترسم" دعوت کرده اند، قبل از نوشتن از ترسهایم همه دوستانی را که این نوشته را می خوانند به این بازی دعوت میکنم.

 ترس و ترس، چه واژهء جالبی. فکر که میکنم به این نتیجه میرسم که از بلندی بیش از هر چیز میترسم، البته این بلندی حداقل باید توان شکاندن استخوانی را داشته باشد. باز هم فکر میکنم چون ترس از بلندی را تجربه کرده ام ترسناکتر جلوه میکند وگرنه ترس از دست دادن عزیزان شکنجه ایست که گاهی اوقات ناخودآگاه به سراغم می آید و نشان به آن نشان که همیشه آرزو میکنم خودم قبل از دیگران بمیرم، حالا این نترسیدن از مرگ خودم هم بحث برانگیزست و بماند برای بازیِ "از چه نمیترسم".

خدا و من دوستی دیرینه ای با هم داریم که پر از شوخیست، دلیلی برای ترس از خدا ندارم، از خودم هم نمیترسم و از آتش جهنم هم نمیترسم که هر چه از دوست رسد نیکوست. ترس دیگری به ذهنم نمیرسد، اگر یادم آمد اضافه میکنم.

سرتون سبز و دلاتون خوش

 اولین دوره مسابقه ی داستانک نویسی هزاردستان

اولین دوره مسابقه ی داستانک نویسی هزاردستان.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/11/02 و ساعت 23:30 |
سلام و صد سلام

ماه آذر برای من مثل یک کابوس گذشت، شاید به نظر مسخره بیاد، اما چند Keylogger کوچولو این بلا رو سر من آورد، در مورد Keylogger به تفضیل توضیح خواهم داد، اما برای شروع شما اون رو نوعی ویروس فرض کنید، اطلاعات نسبتا مهمی در کامپیوترم داشتم که به وسیله این ویروسها لو رفت، البته خبر خوبی هم دارم، تقریبا تمام مشکلات برطرف شد و حتی میشه گفت جبران شد، اما این مشکلات حسنی هم داشت و میتونم ادعا کنم به دلیل نیازی که داشتم در زمینه امنیت مجازی یک متخصص شدم. با توجه به محدودیتهایی که در ایران داریم به این نتیجه رسیدم که مطلبی در مورد امنیت مجازی بنویسم که امیدوارم مفید واقع بشه.

الف- آنتی ویروسها :

۱- آنتی ویروسهای رایگان و ساده (Free Anti Virus) : این دسته از آنتی ویروسها رایگان هستند، معمولا فقط آنتی ویروس هستند و امکانات جانبی مثل Firewall و یا Anti Spyware ندارند، معمولا شما را تشویق میکنند تا نسخه کاملتری را خریداری کنید و یا تبلیغاتی به همراه دارند. با توجه به قیمت بالای آنتی ویروسها و عدم نیاز کاربران ایرانی به امنیت بالا و عدم دسترسی کاربران ایرانی به کارتهای اعتباری به نظر من بهترین انتخاب برای ۹۰ درصد افراد هستند. پیشنهاد من Antivir Personal Antivirus Free محصول شرکت Avira میباشد و هر چند این آنتی ویروس در حال حاضر گمنام است اما از بسیاری از آنتی ویروسهای معروف تست شده توسط سایتهای راهنما و خود من عملکرد بهتری دارد، اما اگر اصرار دارید تا با نام شناخته شده تری از سیستم خود محافظت کنید AVG Free Edition رو پیشنهاد میکنم، اما Antivir بسیار انتخاب بهتریست. هر دو آنتی ویروس فوق را میتوانید از سایت Download.com که سایتی مطمئن و متعلق به شرکت Cnetاست، Download کنید.

۲- امنیت اینترنتی (Internet Security) : این نرم افزارهای امنیتی مجموعه کاملی از تمامی ابزارهای مورد نیاز برای امنیت در اینترنت (Antivirus, AntiSpyware, Firewall, AntiSpam, AntiPhishing) هستند، اما به دلیل قیمت بالا و عدم دسترسی به کارتهای اعتباری از طرف کاربران ایرانی مورد استقبال قرار نمیگیرند مگر اینکه نسخه غیر مجاز (Crack)آنها در دسترس باشد، اما معمولا نسخه غیر مجاز برای کاربر مشکلاتی ایجاد میکند، مهمترین مسئله در مورد نرم افزارهای امنیتی قابلیت Update شدن آنهاست و معمولا نسخه غیر مجاز مدت کوتاهی به روز میشود و یا اصلا به روز نمیشود، مشکل بعدی پروسه Crack کردن این نرم افزارهاست که گاهی خود امنیت کامپیوتر شما را به خطر می اندازد. اما اگر امنیت در اینترنت برای شما اهمیت زیادی دارد (اگر از کارتهای اعتباری استفاده میکنید، عملیات بانکی با کامپیوتر خود انجام میدهید یا به هر شکلی اطلاعات مهمی در سیستم خود دارید...) ساده ترین و بهترین کار تهیه نسخه اصلی یکی از این نرم افزارهاست. با توجه با امکانات و توضیحات سایتهای راهنما و تجربه شخصی و قیمت پیشنهاد من Kaspersky Internet Security است که با قیمت ۳۰ هزار تومان از مراکز کامپوتری تهران قابل تهیه است، انتخابهای بعدی F-Secure و Avast و Bitdefender و NOD32 میباشند، تقریبا میتوان گفت تمامی این نرم افزارها امکاناتی مشابه به شما میدهند و انتخاب بهترین سخت است. در ضمن برای کاربران حرفه ای Symantec Internet Security میتواند انتخاب خوبی باشد.

3-تحلیل گر سیستم (System Analyzer) : این نرم افزارهای رایگان و ساده و کم حجم کلیه Processها و کلیدهای Registry ویندوز شما را بررسی میکنند و نتیجه را به صورت یک فایل نوشتاری (TEXT) به شما نمایش میدهند. انجمن ها و سایتهای زیادی آماده اند تا فایل شما را بررسی کنند و مشکلات امنیتی سیستم شما و راه حل آنرا به شما ارایه دهند. با توجه به عملکرد ساده و مشابه این نرم افزارها فقط محبوبترین آنرا به شما معرفی میکنم: HiJackThis، کار کردن با این نرم افزار بسیار ساده است، پس از دانلود آنرا نصب کنید و سپس از منو "شروع" آنرا اجرا کنید و روی کلید "Do a system scan and save a log file" کلیک نمایید، پس از چند ثانیه یک فایل TEXT باز میشود، اگر با رجیستری ویندوز آشنا باشید میتوانید خودتان فایل را تحلیل کنید، در غیر این صورت فایل را در یک انجمن نرم افزار بگذارید یا به خود من Email کنید.

ب- فایروال ها

این نرم افزارها ورودی و خروجی کامپیوتر شما را به شبکه های مختلف (Internet, LAN ,...) بررسی میکنند و هر نرم افزاری که سعی کند با خارج از کامپیوتر شما تماس بگیرد این نرم افزار پیغامی به شما نمایش میدهد "آیا شما اجازه میدهید نرم افزار ... به شبکه ... متصل شود؟". واضح است که دستورات شما به این نرم افزار میزان امنیت شما را تعیین میکند. معروفترین فایروال نرم افزاری ZoneAlarm نام دارد که از سایت Download.com میتوانید آخرین نسخه آنرا تهیه کنید. توجه داشته باشید اگر از ویروس یابی استفاده میکنید که در قسمت الف-۲ توضیح داده شد، ویروس یاب شما فایروال دارد و استفاده همزمان از دو فایر وال یا دو ویروس یاب اصلا پیشنهاد نمیشود.

فایروال سخت افزاری هم وجود دارد که از بحث ما خارج است.

ج- ضد جاسوسی

نرم افزارهای AntiSpyware همانگونه که از اسمشان پیداست جلوی دسترسی هکرها را به کامپیوتر شما میگیرند، این نرم افزارها همانند آنتی ویروس ها اطلاعاتی از ویروسهای شناخته شده دارند و به دنبال آنها میگردند، توجه داشته باشید که فایروال ها هم جلوی دسترسی هکرها به کامپیوتر شما را از راهی کاملا متفاوت میگیرند، اما اگر امنیت برای شما اهمیت دارد پیشنهاد میکنم همراه فایروال خود نرم افزار ضد جاسوسی هم نصب نمایید، بهترین راه نصب همزمان Add Aware 2008 و Spybot Search & Destroy میباشد، پیغامی دریافت خواهید کرد که بهتر است این دو برنامه همزمان نصب نشوند، با توجه با قابلیتهای متفاوت دو برنامه و کند نشدن سیستم شما پیشنهاد میکنم دو برنامه را همزمان نصب کنید.

د- Anti Keylogger

توجه داشته باشید اگر شما تمامی نرم افزارهای بالا را نصب کنید هنوز یک Keylogger میتواند باعث هک شدن شما شود، اما Keylogger چیست؟ نرم افزاری کم حجم که یک Trojan محسوب میشود، در صفحات از پیش تعیین شده مانند سایت بانک شما فعال میشود و نام کاربری و رمز عبور شما را برای شخص از پیش تعیین شده که یک هکر است ارسال میکند، این نرم افزارها هر کلیدی که شما فشار میدهید را ذخیره کرده و برای هکر ارسال میکنند، اما اگر رمز خود را در یک فایل نوشتاری ذخیره کنید و Copy کنید و در محل مورد نظر Paste کنید اطلاعات Clipboard شما که در حافظه ذخیره شده است نیز برای هکر ارسال میشود، اگر از کیبوردهای مجازی استفاده کنید (Onscreen Keyboard) با هر کلیک موس شما یک تصویر کوچک ار محیط اطراف نشانگر موس ذخیره میشود و برای هکر ارسال میشود و با پشت سر هم قرار دادن این تصاویر رمز شما لو میرود. اما اگر شما در حال حاضر Keylogger روی سیستمتان نباشد نرم افزارهای بالا جلوی ورود آنرا به سیستم شما میگیرد، همیشه بهترین راه جلوگیریست نه درمان، اما اگر راه حل نهایی میخواهید SnoopFree Privacy Shield 1.0.7 در خدمت شماست، این نرم افزار هرگاه برنامه ای بخواهد اطلاعات خروجی از کیبرد شما را بخواند (حتی Chat یا ویروس یاب شما) یا بعد از کلیک موس تصویری از صفحه شما بگیرد یا اطلاعات Clipboard شما را ثبت کند یک پیغام به شما میدهد و از شما برای فعالیت آن برنامه اجازه میخواهد. نصب این برنامه سبک و کم حجم و ساده را به تمام کاربران کامپیوتر دنیا پیشنهاد میکنم.

 نتیجه گیری : اگر تصمیم ندارید برای امنیت کامپیوتر خود پولی بپردازید، Antivir و ZoneAlarm و AdAware و SpybotS&D و SnoopFree را دانلود کنید و بر روی کامپیوتر نصب کنید، برای تمامی نرم افزارها استفاده رایگان (FREE) را انتخاب کنید. پس از نصب و Restart کامپیوتر به اینترنت متصل شوید و نرم افزارهای خود را به ترتیب Update کنید و سپس با تک تک آنها کامپیوتر خود را Scan کنید. Update و Scan کامپیوتر را حداقل هفته ای یکبار تکرار کنید. برنامه HijackThis را اجرا کنید و Log آنرا ذخیره کرده و از یک کارشناس برای تحلیل آن کمک بگیرید. آخرین نسخه Firefox را روی کامپیوتر خود نصب کنید و پلاگین NoScript را حتما به آن اضافه کنید و IE را برای همیشه فراموش کنید (متاسفانه بلاگفا با فایر فاکس خوب کار نمیکند) و  حتما Adobe Flash Player خود را از طریق سایت Adobe به روز کنید، توجه داشته باشید پلاگین NoScript فایرفاکس اجازه باز شدن این Update  را نمیدهد پس از IE برای اینکار استفاده کنید یا موقتا Noscript را برای سایت Adobe غیر فعال کنید. در ضمن از باز کردن سایتها و ایمیلهای مشکوک خود داری کنید. به شما تبریک میگم، کامپیتر شما نود و نه درصد امنیت دارد!

پ.ن: از همه دوستانی که به من تو این مدت سر زدند تشکر میکنم و عذر خواهی میکنم که باعث نگرانی شدم، در کنار مشکلات کامپیوتری ساعت کاری من تغییر کرده و امکان بلاگ خوانی و بلاگ نویسی را موقتا ندارم. شب یلدا کم هندوانه بخورید که شب دراز است، براتون شب یلدایی خوش و پر خاطره آرزو میکنم. سرتون سبز و دلاتون خوش.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/09/29 و ساعت 22:40 |
چهارراهها میدون میشن، میدونها چهارراه میشن، روی آسفالت برای چندمین بار آسفالت میشه و بزرگراه بسته میشه، چون آسفالت اومده بالا صد باره جدول کشی میشه و بعد هم خط کشی میشه، وسط بزرگراه دور بر گردون میزنن که باعث ترافیک میشه، اما خیابونهای کوچک بلوار میشه و بعد از مدتی دور برگردونهاش بسته میشه که جوونهای بیکار (یعنی همه) نتونن دور دور بخورن، ایران زمین بسته میشه تا همه هجوم ببرن به جردن، بعد جردن بسته میشه همه میریزن فرشته، فرشته که بسته میشه همه میریزن سعادت آباد، حالا سر بالایی سعادت آباد شده کابوس ساکنین منطقه، سالنهای ورزشی تبدیل به مسجد میشن و مدرسه های کاهگلی روستاها تو آتش میسوزن تا بچه های کوچیک در آرزوی جراحی پلاستیک ماسک به صورت بزنن، فیلمهای سینما چرت میشه تا کارگردانهای معتبر فیلمی متفاوت! ساخته باشن، همه پناه میبرن به تلویزیون تا سریالهای صد من یک غاز نگاه کنند، بعد مجبور میشن ماهواره داشته باشن تا شبا پسرای ۱۵ ساله نصفه شب فیلم پ و ر ن و نگاه کنن، خونه گرون میشه تا پسرای ۱۵ ساله وقتی بزرگ شدن نتونن ازدواج کنن، پس بعدش برن مهمونی آنچنانی تا دخترها رو به شکل مرغ بریون متحرک ببینن، دخترا به فکر ازدواجن اما مجبورن دامن کوتاه بپوشن چون کسی پول نداره که عروسی و خونه و ... بگیره، و رو دخترهای دامن کوتاه اسمهای بدی گذاشته میشه، پسرهایی که دخترها رو زن میکنند همه دنبال بکارت هستند، و دخترها همه به دنبال دکتر ارزون، بعد همه باکره میشن و با هر بدبختی هست عروسی میکنند، بعد چون عادتشون شده خیانت میکنند و جدا میشن، بعد یه عالمه دختر و پسر طلاق گرفته هست که تو ترافیک دور برگردون بزرگراهها دنبال هم میگردن، بعد ایدز زیاد میشه و بعد کسی بچه دار نمیشه و بعد نسل ایرانی "با سابقه فرهنگی" منقرض میشه. چرا؟ چون یک عده میخوان پول در بیارن و باید پیمانکاری خیابونها رو برای صدمین بار به آسفالت کارها و جدول کش ها و میدون سازها بدن، خیلی خوشبختیم، نه؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/07/12 و ساعت 13:52 |
فانتازیو عزیز یک بازی جدید رو شروع کرده و من رو هم دعوت کرده، نمیدونم علاقم به فانتازیو یا انتظار بهانه ای برای نوشتن یا میل ذاتیم به انواع بازی باعث میشه که خیلی زود در این بازی شرکت کنم، میخوام بدون اینکه به بلاگ دوستان سر بزنم بهترین پستهایی رو که ازشون بیاد دارم بنویسم:

۱- سان جون : خیلی از نوشته هاش رو دوست دارم : درخت چنار پیر، لقمه ام کن، قمارباز، ماضی بعید. خیلی ساده این نوشته ها رو سطر به سطر همیشه بیاد دارم. سان جون یکی از بهترین بلاگ نویسهایی که تا امروز باهاش آشنا شدم هر چند خودش عکسهاش رو از نوشته هاش بیشتر دوست داره.

۲- رویای هیچ من : "شوهرم که تو نیستی، زنت که من نیستم" این نوشته تا ابد در ذهن من خواهد ماند. نیروانا برای من همیشه سمبل انسانیت که پیاده رفتن در زیر باران را میفهمد، به بلندای بلندترین خیابان شهر.

۳- دم صبح : رضا با موسیقی سنتی معاشقه میکند و سعدی میخواند، گلچین آنچه میخواند و گوش میدهد را هم مینویسد با مهریانی، دغدغه های اجتماعیش هم که معروف است.

۴- سیاهه : زهرا عالی مینویسد، لقب استاد واقعا برازنده اوست، مطلبی دارد خطاب به کسی که از بردن نامش هم معذور است، از دلش بود به دلم نشست. تمامی داستانهای کوتاه و شعرهایش را دوست دارم.

۵- فانتازیو : داستانی که در کافه آمریکای جنوبی اتفاق میافتاد، به چالش کشیدنهای سنگین اجتماعیش، شعری از فروغ که فکر کنم صدرا برای فانتازیو نوشت و علامت مشخصه فانتازیو شد "بته پستانهای وحشیانه" ...

۶- صندوق مخفی : کتایون را با "از مرگ" شناختم و با "از مرگ" دوست دارم، صندوق مخفی همراه شد با موفقیتهای دنیای واقعی کتایون و کمرنگ شدن دوست مهربان و دلسوز در دنیای مجازی. "از مرگ" برای من یاد آور فریادیست برای دفاع از مظلومین و بویژه زنان مظلوم ایران ...

۷- جزیره تنهایی : "و من از تمامیت ارضی یک عشق سخن میگفتم ..."، تشبیهی که از یاد رفتنی نیست، و یادم میماند که به عسل قول یک سیلی دادم ...

۸- تناقض معتبر : من فکر میکنم ذهن سیال بنفشه متنوعتر از بقیه دوستانی که داستان کوتاه مینویسند خلق میکنه و تنوع در سوژه هایی که انتخاب میکنه و معمولا پایانهای غیر قابل پیش بینیش رو دوست دارم، اما اگر بخوام بگم کدوم نوشته اش به یادمه و یادم خواهد ماند باید به داستانی که در مورد دختر سرایدار مدرسه نوشته اشاره کنم.

۹- خانه خاکستری : صدرا را با مطلبی که برای فانتازیو نوشته بود شناختم، و این "روحیه برای بیمار" شاهکاریست به یاد ماندنی، شاید به همین دلیل زجرمان میدهد تا میلمان برای خواندن بیشتر شود، اما فکر میکنم اگر هر روز هم بنویسد خواندنی باشد.

۱۰- بهار کیان افراز : با بهار در شب نشینی ها آشنا شدم، به دعوت زهرای عزیز آمده بود و میدانید که زهرا گلچین میکند. نوشته هایش را حفظ نیستم فقط به یاد دارم که نوشته ای داشت از "شهوت و هراس" که در ذهنم مانده.

۱۱- مهر و ماه : حسام الدین غایب باتمانی هنرمندی که خوش پای در کفش شاعران می کند، شعرهایش را حفظ نکردم، لذتش در آنست که گاه گاهی همه را در نوشته هایش مرور کنی.

۱۲- روز آشنایی : سحر نوشت: "هرجا بروم و هر مکانی باشم * دیروز من امروز من و فردایی"

۱۳- اتاق بلور : سیمین نوشته ای دارد که فقط خلاصه اش به یادم هست، رخت آبی دریا ها را به تن دارد و آرزوی دیدار یار در خواب را میکند.

۱۴- ناگفته ها : حجاب، عشق، هوس و این بازی روزگار را دستمایه نوشتن می کند، ناگفته های تارا و بحثهایی که به دنبالش می آید فراموش شدنی نیست.

۱۵- دست نوشته های مهری و خاطرات شیرین کودکی او فراموش نشدنیست، شکلکهای پیاپی که در نوشته میاورد و تلاشهای کودکانه ای برای جلب رضایت بزرگترها در خاطراتش، شادی آفرین است.

۱۶- میوهء ممنوعه : با حوا به تازگی آشنا شدم و نوشته هایش را سر فرصت نخواندم، اما نوشته ای دارد از دو پنگوئن که یکی ساکن قطب شمال است و دیگری قطب جنوب، این در ذهنم مانده...

۱۷- گنجشکک اشی مشی : امید داستانی دارد به نام "قاصدکها بی اختار میرقصند"، سه بار داستان رو خوندم چون هر بار فکر می کردم آخر داستان یادم نمیاد، و خوب الان میدونم که داستان اصلا پایانی ندارد اونجوری که من انتظار داشتم.

۱۸- شب آفتابی : ساحل نوشته ای دارد برای حسین پناهی، و اعتراضی شعر گونه به سنگسار زنان، از یاد رفتنی نیست، نه نوشته ساحل، نه حسین پناهی و نه سنگسار...

۱۹- اندر میان : پژمان و محمد برای نوشتن واقعا وقت میگذارن، داستانهای منو پسرم و خاطرات دانشگاه، عکسهایی که با موبایل شکار می کنند همه جالب هستند.

شیخ ابو امیر و استاد فلان ابن هیچ کس که شهره خاص و عام هستند، طنزهای هجو و گاهی تلخشان بسیار خواندنیست، متاسفانه نوشته مشخصی از ایشان یادم نمی آید.

من وبلاگ خیلی از دوستان رو می خونم و نوشته های تمامی دوستانی که در پیوندهای بلاگ من هستند و خیلی از دوستان دیگر  را همیشه دنبال میکنم (وبلاگ دوستان از بخش مدیریت بلاگفا)، خواستم بدون سر زدن به بلاگ دوستان و فقط ذکر نوشته هایی که در ذهنم به یادگار مانده اند در این بازی شیرین شرکت کنم. اگر دوستان زیادی را ذکر نکرده ام فقط فقط دلیلش به یاد نیاوردن نوشته ای خاص از ایشان است. من یک لیست تقریبا هفتاد نفره در قسمت بلاگ دوستان دارم، فکر میکنم انتظار زیادی باشه که از هفتاد بلاگ نوشته ای رو در ذهن داشته باشم. دوست عزیز که این نوشته را می خوانی اگر اسم شما را نوشته ام یا ننوشته ام شما به این بازی دعوتید. راستی سیاوش نوشته ای دارد که به یاد شما مانده باشد؟

الحاقی: چند تا نوشته هست که یادم نمیاد نویسندگانشون چه کسانی هستند:

۱- دختری که عطر خنکی میزنه و بوسه ای که در هوا معلق باقی میمونه...

۲- پسر بچه ای که میگه کاش همیشه تعطیل بود چون تعطیلیها کسی نمی میره...

۳- دختر هرزه ای که سیگار دانهیل میکشید و تو تنهایی خودش بود

 ۴- آسمان آبیست یا بغض کرده؟ ...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/06/28 و ساعت 5:35 |

ببوش وقتی کوچیکتر بود دوست داشت بره تو این گلدون و با برگاش بازی کنه

روز اول که عسلی خانم رو آورده بودیم، بعد از شستن و خشک کردن

عادت کردن وقتی که بیرونن از پشت پنجره آشپزخونه داخل رو نگاه کنن، خانمی دوست داره بره لای شیشه و توری و از اونجایی که یواش یواش دیگه داره بزرگ میشه امروز اون لا گیر کرده بود، هر چند توی عکس اصلا مشخص نیست اما ببوش داره تمام تلاشش رو میکنه تا بهش کمک کنه تا از اون لا بیاد بیرون و با تمام گربه بودنش از اونجایی که به نسبت بقیه گربه هایی که داشتم گربه باهوشتریه کارهایی انجام میداد که واقعا قابل باور نبود، مثلا توری که رو ریلش به راحتی حرکت میکنه رو نگه داشته بود تا شاید بی حرکت شدن توری کمکی باشه برای بیرون اومدن عسلی، وقتی داشتم عکس می گرفتم به این فکر کردم که اگر ما آدمها بودیم امکان نداشت به کسی که مجبوریم غذا و محبتی که صاحبمون بهمون میکنه رو باهاش تقسیم کنیم کمک کنیم، البته که اگر از جنس مخالف باشه شاید جونمون رو هم بذاریم و با پیراهن روشن چهار چرخ رو تعویض کنیم و پنچری بگیریم، اما باید بگم برای گربه حداقل تا شش ماهگی جنسیت اصلا اهمیتی نداره، وقتی به رفتار هر روز اونا فکر میکنم از آدم بودن خودم پشیمون میشم، راستی کدوم بهتریم؟ ما آدما با کلی ادعا یا گربه ها که به بی مرامی معروفن؟

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 20:48 |
بخشی رو به بلاگ اضافه کردم برای معرفی فیلم و مخصوصا فیلمهای کلاسیک، امیدوارم مفید باشه، انتخاب برای معرفی اولین فیلم کار خیلی سختی بود، به این دلیل که فیلم "داستان وست ساید" رو اخیرا برای چندمین بار دیدم و ذهنم امادگی بیشتری برای معرفی این فیلم داشت، انتخابش کردم. مجددا اینجا تاکید میکنم، اگر این فیلم رو تا امروز ندیدید برای دیدنش شک نکنید.

دیشب افتخار میزبانی عده ای از دوستان عزیز رو داشتم که در قسمت نظرات میتونید متن کامل این شب نشینی رو بخونید

سرتون سبز و دلاتون خوش

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت 2:44 |
۱- با کسی مباحثه کن که اگه چیزی ازش یاد نمیگیری، حداقل اونقدر شعور داشته باشه که بهت توهین نکنه وقتی واقعا مودبانه میخوای در خلوت اشتباهش در جمع رو بهش نشون بدی.

۲- با کسی رفت و آمد کن که هم سطح خودت باشه، اگر پخته تر باشه و گاهی چیزی ازش یاد بگیری چه بهتر.

۳- هیچ چیز مفت بدست نمیاد، تجربیات تلخ راه رو برای رسیدن به هدف هموارتر میکنن.

۴- اگر تفریح سالمی داری که نیاز به معاشرت با افراد نا سالم داره، یا همراهان جدید پیدا کن یا تفریح رو ترک کن.

۵- به کسی لطف نکن، همون انسان لنپن که به دلیل مشکلات فرهنگی و خانوادگی دلت بحالش میسوزه، در اولین فرصت بهت ضربه میزنه، چون هر چند هیچ وقت فاصله فرهنگی رو به روش نیاوردی اما خودش از وضعیت خودش مطلع و بهت حسادت میکنه.

۶- ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست، هر وقت فهمیدی شروع بحثی اشتباه بوده سعی نکن از نظر خودت دفاع کنی، طرف مقابل غرض ورزی میکنه و فقط سعی داره کمبود خودش رو با کوبیدن تو جبران کنه، از ادامه بحث جلوگیری کن، خیلی مودبانه دیگه جواب نده، اون خودش میدونه کی راست میگه.

۷- اگر چیزی تو بلاگت مینویسی آویزه گوشِت کن و خیلی زود فراموش نکن و فردا از سر ترحم همون اشتباه رو دوباره تکرار نکن.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/06/06 و ساعت 23:56 |
ساعت ده شبه، خیلی دلم برای شب نشینی های قدیمی مون تنگ شده، چند نفر از دوستان عزیز رو همین الان دعوت کردم تا یک شب نشینی داشته باشیم به سبک و یاد روزهای خوش قدیم، نمیدونم تو این زمان کم چند نفر در این شب نشینی شرکت میکنند اما امیدوارم بیشتر دوستان بیان، راستی من نمیتونم تمام دوستان بلاگ فا رو دعوت کنم، اگر این مطلب رو میخونید یعنی شما هم دعوتید، منتظرم نگذارید، ساعت ۱۲ شب (نیمه شب جمعه)، دیر نکنید منتظرم.

موضوع پیشنهادی : وبلاگ و وبلاگ نویسی، حُسنها و ایرادها

 

میان لحظه و خاک، ساقه گرانبار هراسی نیست.

همراه! ما به ابدیت گلها پیوسته ایم.

                                                     سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/05/31 و ساعت 22:10 |
با توجه به فصل گرما و کمبود آب، برق، بنزین و مغز در کشور امروز طرز تهیه وبلاگ آبدوغ خیاری رو براتون آماده کردم که یک کم خنک شین:

مواد لازم : میزبانی بلاگ رایگان هزار تا - نمکدان یک عدد - عشق مجازی یک عدد - عشق حقیقی به میزان کافی - آب، دوغ و خیار چند تن - نویسنده بیسواد یک عدد - موسیقی و زمینه مخصوصا از نوع شاد و بازاری متنوع و زیاد - عنوان دهن پر کن و غلط انداز یک عدد - میزان بازدید دیروز دو نفر - میزان بازدید امروز یک نفر - میزان بازدید فردا صفر نفر - میزان بازدید پس فردا ...

طرز تهیه : ابتدا هر جور شده "Log in" میکنید - روی گزینه "پست مطلب جدید" کلیک کرده و عنوانی دهان پر کن تر از عنوان وبلاگ برای نوشته انتخاب میکنید - یک شعر رو که از قبل آماده کردید و مظلوم نمایی مزمن شما را نشان میده تایپ میکنید - توجه داشته باشید که پیشاپیش برای بی وزنی و ضعفهای بسیار شعر بهانه های صد من یک غاز آماده داشته باشید - چند پانوشت بصورت شماره گذاری شده زیر اون قرار میدید و اسم چند نفر که احتمال داره بلاگ رو بخونن اونجا می نویسید - پاچه خواری اکید و مظلوم نمایی مزمن رو در پانوشتها فراموش نکنید.

نتیجه گیری ادبی : هر طرز تهیه ای قرار نیست به یک سورپرایز ختم بشه.

نتیجه گیری اجتماعی : کشور کمبود مغز داره، جفت گیری گوسفندها رو بیشتر کنید.

نتیجه گیری فلسفی : بلاگ نویسی کار راحتیه، خواننده داشتن کار سختیه.

نتیجه گیری غیر منطقی : همیشه راهی برای جلب توجه هست، اگر نشد خود زنی حتما جواب میده.

نتیجه گیری هنری : اگر میخواید لو نرید جای پا نوشت از "نتیجه گیری" استفاده کنید.

نتیجه گیری علمی : نتیجه گیری کار راحتیه، بقیه نتیجه ها رو خودتون از فرض مساله بگیرید.

 

الحاقی صبح یکشنبه : هر گونه تشابه کاملا اتفاقیست و منظور نویسنده! فقط و فقط بلاگ خودش! است.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/05/19 و ساعت 2:21 |
۱- نیمه پر لیوان : خیلی وقت بود حسابی با فیلم و کتاب معاشقه نکرده بودم، دلی از عزا در آوردم.

۲- نیمه خالی همون لیوان : وقتی سه روز خودتو حبس کنی و چشات شبیه DVD بشه و دستات شبیه جلد گالینگور هوس میکنی خورشید یا ماه رو هم ببینی، یا با یکی گپی بزنی، بعد دوباره میشینی فیلم میبینی...

۳- دیر به دیر آپ میکنم چون وقتی روی "پست مطلب جدید" کلیک میکنم، من میمونم و یک صفحه سفید و هزاران حرف نگفتنی.

۴- چرا نباید هر چی دلم میخواد رو بنویسم؟ دلم غررررررر میخواد، میخوام الکی بهانه بگیرم و داد بزنم، شایدم بیشتر

۵- Queen :

I am just a shadow of the man I used to be

And it seems like there's no way out of this for me

I used to bring you sunshine

Now all I ever do is bring you down

How would it feel if you were standing in my shoes

?Can't you see that it's impossible to choose

No there's no making sense of it

Every way I go I am bound to lose

I feel like no one ever told the truth to me

About growing up and what a struggle it would be

In me tangled state of mind

!I've been looking back to find where I went wrong

۶- شبها رویا میبینم زندگی ِ پر از خالی پایان یافته!

۷- غر زدن بسه، این دو فیلم رو حتما ببینید : Stranger Than Fiction - P.S.I Love You

 

P.S.I Love You

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/05/11 و ساعت 18:55 |
قدیمترا عادت داشتم تیکه کلاممو هی عوض کنم، دیگه به پیسی که میخوردم اصول اخلاقی هم مانع از تغییر تیکه کلامم نمیشد، اون موقعها هنوز تلویزیون اینقدر ولنگ و واز نبود که یه هنرپیشه یه گویش یا تیکه لاتی قدیمی رو راحت بگه و بیوفته سر زبونا، تیکه کلام پیدا کردن هم شده بود واسه من دردسر، یه مدت تیکه کلامم این بود که "من با نامحرم دست نمیدم". اتفاقا یک خانمی رو برای اولین بار دیدم و چون تیکه کلام از ادب و نزاکت مهمتر بود جواب دست دراز شده ایشون رو با همین جمله دوست داشتنی دادم و نمیتونید تصور کنید که تا چند سال بابت این بی نزاکتی جواب پس دادم. اما چندین و چند سال بعد این عادت رو کنار گذاشتم و به ظاهر آدم شدم.

"اصلا چه معنی داره کسی تو این خونه وقتی قهره حرف نزنه؟"* برای من اولین جمله ای بود که از تلویزیون گرفته بودم و واقعا بارها و بارها به دادم رسید، حتی میشد باهاش خاطره تلخ اولین روز و دست ندادن رو هم پاک کرد. اما کار که بیخ پیدا میکرد از "زنمه حقمه طلاقش نمیدم، نمیــــــــدم"** استفاده میکردم، دیگه یه وضعی شده بود که تا من اینارو میگفتم اخما باز میشد و لبها به خنده میشکفت، هر چند دیگه دفعات آخر حنام رنگ نداشت و این ترفندها و صد ترفند دیگه کارگر نیافتاد.

من فکر میکنم وقتی یکی مثل خسرو شکیبایی میره باید براش شادی کرد، چون اون دنیاش صد در صد تامینه، فقط من بابت این دو جمله بهش بدهکار بودم. "خسرو شکیبایی ازت متشکرم، روزهای تلخ زیادی رو برام شیرین کردی، سفر به خیر عزیز".

*: خانه سبز

**:  هامون

الحاقی ۹:۲۲ صبح : چه حسی داره زیر باد کولر تو تابستون از سرما بلرزی و بستنی با نون!!! بخوری و به این فکر کنی که رنگ فانت به پس زمینه نمیاد و همزمان موسیقی "Love Story" رو در بلاگ بهزاد گوش بدی و چند بار نوشته خودت رو بخونی؟ مطئنا حس گریه نباید باشه! یکی منو واسه خودم شرح بده لطفا...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/04/30 و ساعت 8:53 |
هـمه کـون و مـکان بـر مـن بـگـردد * شروع بـر من تـمـام بـر مـن بگردد

مشو بنده زر، زر بی حساب است * حـسـاب خــود بــرس تــا زر بگردد

به پا چـون کعبه رفتندی و گشتی * بـه دل رو تـا کــه کعبه خود بگردد

مـن و کـعبـه ز یـک خاک و خمیریم * که کعبه ساختِ من،تا من بگردد؟

مـراد ساخـت من جز او کـه دانـد؟ * مرا سـاخـتـنـد کـه تـا جـانان بگردد

تـو بـر سـاخت بـشـر مـیـگـردی اما * خدا آنـچـه بسـاخت بـر مـن بگردد

                       من ِ کعبه رها کردی تو ای شمـس

                       بـه کعـبـه شـو کـه تـا کعـبـه بگردد

 

چاپ مجله "جوانان" - شهریور ۱۳۴۸ - سروده پدرم (تخلص : شمس)

پ.ن: این سومین شعر از نوشته های قدیمی پدرمه که به اتفاق در بلاگها بهش بر میخورم ، اینکه بدون ذکر منبع نوشته شده به کنار ، اصل متن رو گذاشتم چون بسیار دستکاری شده.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/04/24 و ساعت 1:37 |
اگر فکر می کنید چون رده سنی (عین غین) هستم یعنی عاقل و آقا شدم و دست از دوران کودکی برداشتم اشتباه میکنید. اما اگر فکر میکنید تبریکتون خیلی خوشحالم میکنه کاملا درسته. تولدم مبارک.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/04/12 و ساعت 0:1 |
صبح و ظهر و شب

دو قطره چشم راست

دو قطره چشم چپ

کور شدم از بس "وایتکس" به چشمانم ریختم

اما "جور دیگر" نمیبینم که نمیبینم که نمبینم که ...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/03/30 و ساعت 10:47 |
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
                                                  محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
                                                این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
                                                تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
                                                 مُهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
                                                   بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر
                                           جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود
                                            آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
                                             یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

 


+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/03/20 و ساعت 7:56 |

Now in Vienna there's ten pretty women
There's a shoulder where Death comes to cry
There's a lobby with nine hundred windows
There's a tree where the doves go to die
There's a piece that was torn from the morning
And it hangs in the Gallery of Frost
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz with the clamp on its jaws

Oh I want you, I want you, I want you
On a chair with a dead magazine
In the cave at the tip of the lily
In some hallways where love's never been
On a bed where the moon has been sweating
In a cry filled with footsteps and sand
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take its broken waist in your hand

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
With its very own breath of brandy and Death
Dragging its tail in the sea

There's a concert hall in Vienna
Where your mouth had a thousand reviews
There's a bar where the boys have stopped talking
They've been sentenced to death by the blues
Ah, but who is it climbs to your picture
With a garland of freshly cut tears?
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz it's been dying for years

There's an attic where children are playing
Where I've got to lie down with you soon
In a dream of Hungarian lanterns
In the mist of some sweet afternoon
And I'll see what you've chained to your sorrow
All your sheep and your lilies of snow
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
With its "I'll never forget you, you know!"

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz ...

And I'll dance with you in Vienna
I'll be wearing a river's disguise
The hyacinth wild on my shoulder,
My mouth on the dew of your thighs
And I'll bury my soul in a scrapbook,
With the photographs there, and the moths
And I'll yield to the flood of your beauty
My cheap violin and my cross
And you'll carry me down on your dancing
To the pools that you lift on your wrist
Oh my love, Oh my love
Take this waltz, take this waltz
It's yours now. It's all that there is

Leonard Cohen


+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/03/18 و ساعت 5:39 |
ببار

     مهم نیست

بتاب

       هوا دلپذیر است

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/03/17 و ساعت 21:57 |
رویاهایم را از پنجره بیرون بیانداز

خاطراتم را از پنجره بیرون بیانداز

ظالمانه محکوم میشوم به بی وفایی نوین

و ظالمانه محکوم میشوم...

تهدید میشوم به پایان زود رس بهار

که نیم ماهی هنوز از آن مانده

و نیم عمری که می خواهم بهاری باشد

وقتی غرق رویا میشوی زمان آهسته می گذرد

باید راه فراری مانده باشد!

امشب با تو می مانم...

اگر خودم را از پنجره بیرون نیاندازی

 

پ.ن ۱ : چه میکنی با من فانتازیوی پاک دین...

پ.ن ۲ : این هوای بهاری که نفسهای آخر را میکشد چیزی بیش از نوستالوژیک های پاره پاره میخواهد برای نوشتن - شاید ...

پ.ن ۳ : بادمجان بم آفت ندارد - در خود لوسی مزمن به سر میبرم - دوره اش کوتاه است - نگران نباشید...

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 10:54 |
دل تنگ نوشتن و خواندن هستم -  عادت کرده ام به هر روز بلاگ خوانی و بلاگ نویسی - فرصت نمیشود - دل را اینجا جای گذاشته ام -  باید روزی برگردم تا هر تکه را در نوشته ای و بلاگی بیابم - فراموشم نکنید - فکر کنید مدتی مرخصیم - سرتون سبز و دلاتون خوش.

 

پ.ن:فرصتی نیست تا زمینه بلاگ را عوض کنم - اگر تصویر ها مانع خواندن میشوند پنجره اکسپلورر را تمام صفحه کنید - در ابعاد ۱۰۲۴x۷۶۸ باید تصاویر دور نوشته ها قرار گیرند و زیر نوشته ها زمینه ساده باشد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/03/14 و ساعت 23:9 |

Love... Thy will be done

I can no longer hide
I can no longer run
No longer can I resist the guiding light
It gives me the power to keep up the fight
Love...thy will be done
Since I have found you my life has just begun
And I see all of your creations as one perfect complex
No one less beautiful or more special than the next
We are all blessed and so wise to accept
Thy will love be done

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 19:20 |
عدّه ام بالاخره سر آمده ، یازده ماه تحمل درد جانگداز و یازده بار دور کردن غم چون خونآبه ای کثیف... دلم آبستنی عشقی نو میخواهد ، مثال آن عشق خردسالی که یازده سال پیش آفریدیم و یازده ماه پیش مرگش را به چشم دیدم و هنوز باور ندارم...

                                                                                   ۲۲-۲-۷۶

                                                                                   ۲۲-۳-۸۶

                                                                                   ۲۲-۲-۸۷

 

پ.ن : عشق دوباره مانند خوردن توت فرنگیست پس از مسواک زدن - توت فرنگی به ذات دلربا و خوش طعم است اما پس از مسواک زدن طعمی بد و گاها تلخ دارد...

پ.ن: ظهر امروز یادآور آن روز دور بهاری بود که هنوز قاصدکها خبر کش دلدادگان بودند و پیامکها زیبایی آنچه عشق مینامیم را لجن مال نکرده بودند...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/02/22 و ساعت 23:59 |
You took your coat off and stood in the rain
You were always crazy like that
I watched from my window
Always felt I was outside looking in on you
You were always the mysterious one with dark eyes and careless hair
You were fashionably sensitive, but too cool to care
Then you stood in my doorway, with nothing to say
Besides some comment on the weather
Well in case you failed to notice, in case you failed to see
This is my heart bleeding before you, this is me down on my knees
These foolish games are tearing me apart
Your thoughtless words are breaking my heart
You're breaking my heart
You were always brilliant in morning
Smoking your cigarettes and talking over coffee
You philosophies on art, Baroque moved you
You loved Mozart and you'd speak of your loved ones
As I clumsily strummed my guitar
You'd teach me of honest things
Things that were daring, things that were clean
Things that knew what an honest dollar did mean
So I hid my soiled hands behind my back
Somewhere along the line I must've gone off track with you
Excuse me, think I've mistaken you for somebody else
Somebody who gave a damn, somebody more like myself
These foolish games are tearing me apart
You're tearing me, tearing me, tearing me apart
Your thoughtless words are breaking my heart
You're breaking my heart
You took off your coat and stood in the rain
You were always crazy like that

Jewel - Foolish Games - Download Here

P.S: Just to be free for a second

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 8:2 |

گنبد گیتی، دماوند - اردیبهشت ۸۷ 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 11:45 |

If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face the world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

اگر فردا نیاید

آیا میداند که چقدر دوستش داشتم؟

آیا همه راهها را رفته ام تا هر روز به او نشان دهم

که او همه کس من است؟

و اگر زمان من سر آمده باشد

و او باید بدون من با این دنیا روبرو شود

آیا عشقی که در گذشته به او ورزیدم

کافی خواهد بود تا (در آینده) باقی بماند ؟

اگر فردا نیاید

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/02/02 و ساعت 6:1 |

-اما درد ندارم...

دراز کشيده‌ام روی تخت و از پنجره‌ی اتاق خيره شده‌ام ‌به نيمی از صبح در ساعتِ ده. خيره شده‌ام به آسمانِ سپيد و برگ‌های سبز درختان بلوط. حس می‌کنم چيزی برای هميشه در من مرده است. چيزی گنگ. نمی‌دانم چه. اما چيزی مرده است. حسی است مثل حس دختری عاشق که برخلاف ميل‌اش ناچار ‌شده ‌است سقط جنين بکند. مثل حسی که «ش» داشت. وقتی رفت توی دستشويی . برگشتم روی مبل؛ خيره به دو کبوتری که آمده‌ بودند پشت پنجره‌ام. می‌چرخيدند و سر فرومی‌بردند توی گلوی هم. فکر کردم چاره نيست. شايد اين پيام تقدير است. شايد بهتر باشد، همانطور که خودش يک‌بارگفته بود، بار و بنديل‌مان را ببنديم و برويم به آمريکا؛ جايی که چشم‌مان به چشم هيچ آشنائی نيفتد؛ بی‌خيال اين هموطنان که انگار کار ديگری ندارند جز فکر کردن به پائين‌تنه‌ی من و او. از دستشويی بيرون می‌آيد؛ نوارِ آزمايش توی دو انگشت‌اش؛ انگار ورقه‌ء امتحانِ. حالت چهره‌اش دو اسلايد مختلف است افتاده روی هم: يکی خندان، يکی نگران. از همين حالا نوع راه رفتنش عوض شده است. حالتِ زنی آبستن که وقتِ رفتن، با هر لنگری که می‌دهد به تن انگار يادآوری می‌کند به خود و به ديگران که عزيزترين موجود جهان در درون اوست. به خودم می‌گويم چه خوشبخت است کودکی که مادرش کسی مثل او باشد. بيست و دو سال بيشتر ندارد اما همانقدر داناست که زنی چهل ساله‌. می‌داند کی چه کار کند يا نکند. می‌داند چه‌ چيزی را بگويد، چه چيزی را نه. می‌نشيند روی پاهايم، و سرش را می‌گذارد روی شانه‌ام. نوارِ آزمايش را از او می‌گيرم. نگاهی به آن می‌کنم و سرم را می‌گذارم روی شانه‌‌اش. بگذار سکوت حرف بزند. بگذار حالا که نوبتِ سخن گفتنِ شانه‌هاست، آنها تصميم بگيرند برای زندگی‌مان. می‌گويم: «‌باشد، برويم به آمريکا.» انگشتش را می‌گذارد روی لب‌هايم، و گونه‌ام را می‌بوسد: «فردا می‌روم درش می‌آورم.»...

                                                           وردی که بره ها میخوانند - فصل ۳۷

 

پـــر کـــن پـــیـــالـــه را کــیــن جـــام آتــشــیــن ره بــه حــال خــرابــم نـمـیـبـرد

این جامها که در پی هم می شود تهی دریای آتشست که ریزم به کام خویش

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/01/30 و ساعت 19:41 |
بدو بدو حراجش کردم

عمری غم میفروشم به یک سکه سیاه

-راستی با چند سکه سیاه لحظه ای شادی میتوان خرید؟-

بدو بدو حراجش کردم...

 

 

امشب میزبانم نازنین دوستانی را از جنس بلور، تمام عیدی هایم را دادم، قلکم را هم شکستم، تدارک دیده ام بسیار، چند ساعتی هم شادی اجاره کردم که توان خرید نبود، تشریف بیاورید خوش خواهد گذشت با حضور این همه مهربانی، چشم براهم دیر نکنید نیمه شب آدینه (امشب)...

 

پ.ن صبح آدینه: دوستان بد قول شب گذشته جایتان بسیار خالی بود، امیدوارم به هر دلیل که نیامدید شبی خوش و فرح بخش را گذرانده باشید، زهرای بزرگوار ، رضای عزیزم ، کتایون عزیز ، ریحان عزیز ، مریم عزیز ، رفیق آشنا! ، خودخواه آشنا! ، گندم عزیز ، ۰۰۰۰ ، و همراه خوبم عسل مهربان از حضور سبز همگیتان سپاسگذارم .

قرار بر این شد ترفندی بزنیم و شب نشینی ها کمی خصوصی تر برگزار شوند ، منتظر اوامر زهرا بانو هستم ، به زودی از طریق نظری خصوصی برای دوستان همراه چگونگی برگزاری شب نشینی ها را اعلام خواهم کرد.

 پ.ن جدید: سپاسگزار را با "ذ" نوشتم ، تقصیرش گردن کی بورد بی لیبل !!!!!!!

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/29 و ساعت 17:43 |
-زمزه ای میشنوم-

             "خواب در چشم ترم میشکند"

و چشمان من تر بودن را فراموش کرده اند

-نه از خوشی که از درد-

-زمزه میکنم-

             "خواب در چشم ترم میشکند"

و چشمان من -خود- تصمیم به خواب ندارند

 

پ.ن: از صبح دیوونه شدم اینقدر این جمله رو زمزمه کردم - کاملا ناخودآگاه

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/01/20 و ساعت 3:28 |
روزها به انتظارت مینشینم، تا رخ بنمایی، شبها دستانم را به سوی تو دراز میکنم، تا آنها را بگیری و از تنهایی بیرون بیایی، ای ماه تو از من تنها تری...

 

پ.ن: برگفته از فیلم Sabrina و به یاد "هامفری بوگارت" و "اودری هپبورن" که برای من اسطوره اند.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/18 و ساعت 8:35 |
به فرموده خانم دکتر عزیز وارد بازی تلخ و شیرین "سیزده به در" میشوم، از نظر من معمولا افراد دو چیز را ایده آل مینامند، چیزی که هرگز نداشته اند و امکان داشتن آنرا نداشته اند، چیزی که داشته اند و از آن راضی بوده اند و از دست داده اند، ایده آل من بیشتر از نوع دوم است با کمی چاشنی از نوع اول...

دستها حرفهای زیادی برای گفتن دارند، خیلی بیشتر از کلمات، اما دست هرکسی سخن نمیگوید، بانوی رویاهای من دستی دارد که بیش از تمام دنیا حرف گفتنی برایم دارد، در آن لحظات میتوان از تمامی امیال انسانی و حیوانی و حتی کلام -که کلام ساده ترین راه ارتباط انسانهاست- به سادگی جدا شد و حتی زمین زیر پا را احساس نکرد، لحظه ای که آرزو میکنم دنیا بایستد...

سادگی را نمیتوان با تمرین به دست آورد، حتی تظاهر به سادگی در دراز مدت ممکن نیست، بانوی من همزمان که هوش و ذکاوت دارد ساده است، آنقدر ساده است که نمیداند عاشق است...

کدام الهه را دیده اید که زیبا نباشد؟ بانوی من زیباترین نیست اما من وی را زیباترین میبینم، موهای بلند و صاف دارد و پوستی نرم و روشن... بدور از نوآوری های پست مدرن، آراسته و پاکیزه و ورزشکار، او یک ملکه تمام عیار است...

شاید موارد بالا بیشتر شامل بازی "آرزوهای محال" میشود تا "یار ایده آل"، اگر بخواهم واقعیت گرا تر باشم با اطمینان میگویم همراه من هر که هست "لُمپن" نیست که لحظه ای برای من قابل تحمل نخواهد بود! اهل سوء استفاده نخواهد بود، که من بسیار میدان میدهم، در نظرکده خانم دکتر نوشتم اگر به بیست سالگی برگردم انتخابم را عوض نمیکنم، بلکه راهم را تغییر میدهم، اما اگر قرار بر انتخابی جدید باشد کسی را انتخاب میکنم که جنبه بینهایت اعتماد و مثبت اندیشی من را داشته باشد که مطمین نیستم بتوانم خودم را تغییر دهم...

پ.ن۱: این نوشته را به سادگی بدون پیش نویس و بدون ویرایش نوشتم، دوباره میخوانمش، اما تصمیم ندارم تغییری بدهم، شاید مطلبی جدید به ذهنم برسد و آنرا اضافه کنم.

پ.ن۲: تراوشات ذهنی ۱۴ ساله که معروف است به "ایده آلگرا"ی "واقعیت گرا" بهتر از این نمیشود، هنوز نخوانده از تناقضات نوشته ام خبر دارم، همانگونه که سالهاست میدانم ایده آلگرایی با واقعیت گرایی در بسیاری از نکات متنافر است.

پ.ن۳: جسمم ۲۸ ساله است، اما دوستانم میگویند که مغز من با نصف سرعت رشد کرده است.

پ.ن۴: آری ، اگر قرار باشد از ایده آل بنویسم "آنچه یافت مینشود" را مینویسم، هر چند فکر میکنم چون همیشه به کم قناعت کرده ام.

الحاقی ۸ صبح: پس از خواندن متن "بازی" -که به همه چیز میماند جز بازی- دیدم قسمتهایی را جا انداخته ام : "اما ایده آل برای هر کسی کیست؟ ظاهرش چگونه است؟چه تفکری دارد؟ علائقش چیست؟ نگرشش به جهان چگونه است؟ اصلا ملاکهای تعیین  یک فرد ایده آل کدامند؟"

جواب دو سوال اول را که قبلا داده ام، جواب دیگر سوالها را با خودخواهی تمام و آیده آلترین جوابی که به ذهنم میرسد میدهم و تصمیم دارم به کودکانه ترین نکات هم بپردازم: مذهبی نیست، اما اعتقاداتی دارد، اول و مهمتر از همه به خدا اعتقاد دارد، نه از روی اجبار و تقلید، بلکه به اعتقاد قلبی رسیده است، جهان را زیبا میبیند، مثبت اندیش است اما همه جوانب را میسنجد، به طور کلی نه سنتیست نه پست مدرن، شاید نقطه ای در میان، باران را دوست دارد و مسافرت را، اهل مطالعه است و شعر، دوست دارم بیشتر از من از ادبیات سررشته داشته باشد، شاید به این دلیل که مادر و پدرم اینگونه اند و از دید من ایده آل ارتباط برقرار میکنند، مادرم کاملا مسلط به ادبیات و اهل مطالعه و پدرم مسلط به ریاضی و جبر و هندسه، من هم نقطه وسطی مانده و رانده از هر دو سمت، بگذریم... دوست دارم اهل فیلم باشد که من زیاد فیلم میبینم، حکم را خوب بلد باشد که عادت به باخت ندارم و پوکر و دیگر بازیها را هم دوست داشته باشد، سبک مشخصی در موسیقی داشته باشد، و ترجیحا راک، اگر اهل ساز باشد که چه بهتر، در پایان ملاکهای تعیین کننده برای من نوع تفکر و تربیت و فرهنگ است با کمی چاشنی ظاهر و علایق مشترک...

پ.ن۵ : من هم خوب پرچانه ام!!!!!!!

پ.ن۶: نظرخواهی برای این نوشته به اشتباه غیر فعال بود، من با آغوش باز میپذیرم انتقاد را،  برای اولین بار دل گفت و دست نوشت و مغز واسطه نبود، میخواهم نظرات دوستان را بدانم، مایه شادمانیست. دعوت میکنم از دوستان عزیز Sunjoon ، بنفشه رافع ، فانتازیو ، فلان ابن هیچ کس ، مهری ، آرزو و استاد امید صیادی  تا بنویسند از همسر ایده آلشان  "اما ایده آل برای هر کسی کیست؟ ظاهرش چگونه است؟چه تفکری دارد؟ علائقش چیست؟ نگرشش به جهان چگونه است؟ اصلا ملاکهای تعیین  یک فرد ایده آل کدامند؟" و تمامی دوستانی که این نوشته را میخوانند.

پ.ن۷: هنوز "همزه" را برای "مطمین" پیدا نکرده ام، کی بورد من فارسی ندارد!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/11 و ساعت 7:13 |
سلام و صد سلام دوستان عزیز و  مهربانم

چندیست عده ای از دوستان عزیز دعوت میکنند به روشنی ، به هفت آرزوی محال ، من نیز به نوبه خود دعوت میکنم از تمامی دوستانی که این نوشته را میخوانند و نام نمیبرم که هر جا دوستی نام برده بود بسیاری را از قلم انداخته بود و نام نمیبرم که از حوصله خواننده و توان سر انگشتان من خارج است تعداد مدعوین...

پس ای همراه و ای دوست از شما دعوت میکنم که در بلاگ خود بنویسید "هفت آرزوی محال" خود را و اگر میتوانستم واجب میکردم بر تمامی دوستان ، قسم میدهم شما را به حرمت عشق و اندیشه که بنویسید و مرا خبر کنید ، پس همه دوستان (حتی اگر دفعه اول است به کلبه من سر میزنند) بنویسند هفت آرزوی محال را ...

دعوت به سرزمین آرزوها دعوت به یک کوچ دسته جمعیست
از سرزمین غمها به سرزمین شادی
از بی هدفی و پوچی به هدفمندی و انگیزه
باشد که بیاندیشیم به فردایی بهتر
دست در دست هم و در کنار هم
باشد که تلنگری باشد...

سرتان سبز و دلتهاتان بهاری

پ.ن: پیشاپیش آرزومندم خداوند یاری دهد شما را به هر آنچه صلاح شماست و در رسیدن به آرزوهایتان ...

در ادامه مطلب بخوانید هفت آرزوی محال عده ای از دوستان را ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/01/07 و ساعت 17:38 |
مژده ای دل که  دگرباره بهار آمده است        خوش  خراميده  و با حسن  و  وقار آمده است
 به  تو ای  باد  صبا  می دهمت  پيغامی         اين پيامی است که از دوست به يار آمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد       آرزويی است  که از دوست  به يار آمده است

 

درود و صد درود

نورزتان پیروز ، دلاتون سبز و اهورایی ، اهرمن از شما دور ، هُورمَزد همراه شما باد

 تاريخ ‌ نوروز در ايران‌

                                                                         سیاوش - نوروز ۸۷


+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 0:0 |
سلام به همه دوستان عزیز

چند روز پیش در یکی از این مسابقات تلفنی تلویزیون شعری خونده شد که برای من آشنا بودhttp://inside0ut.blogfa.com/post-10.aspx

از بیکاری زیاد امشب در بخش فارسی(قطری) گوگل جمله "شبنم آرامش صبح" را جستجو کردم

شما هم اگر دوست داشتید و وقت داشتید یک امتحانی بکنید...

پ.ن: تعداد نتایجی که به دست میاد میتونه یکی از دلایلی باشه که گوگل بخشی با پسوند ir. نداشته باشه ...

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1386/12/14 و ساعت 2:53 |

جاویدان ایران عزیز ما

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1386/11/22 و ساعت 12:0 |
دوست عزیزی که با نام "دریا" نظراتش را می نوشت دو هفته پیش در جایی نزدیک دریا ما رو برای همیشه ترک کرد . روحش شاد و یادش گرامی .

 

                                                 مهر ۱۳۸۴ - محمود آباد

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/10/21 و ساعت 4:0 |
بنفش : خواستم اجازه بگیرم بزارم تو بلاگ خودم ، اما بعد فکر کردم مزه اش به اینه که تو جای اصلیش بخونید - دوشنبه دوم مهر : دو نوازی

نیلی :آهنگی که در حال گوش کردنش با یه صحنه دردناک روبرو شدم امشب ...

                What's the matter mary jane ? Don't you know that I love you ?...

 Alanise Morisette

آبی : ... شهپر شاه هوا اوج گرفت - زاغ را دید برو مانده شگفت - سوی بالا شد و بالاتر شد - راست با مهر فلک همسر شد - لحظه ای چند بر این لوح کبود - نقطه ای بود و دگر هیچ نبود "پرویز خانلری"

سبز : مصاحبه رییس جمهور با شبکه خبری CNN - اگر ندید از دستتون رفته - سبز سبز بود ...

زرد : هر چند هنوز برگها زرد نشدن - اما شبا یه سوز قشنگی داره - اما دیدن این همه بچه مدرسه ای حس حسادت منو به اوج میرسونه ...

نارنجی : خشم خشم خشم - این یه دونه مال من باشه - میخوام تنهایی ازش لذت ببرم ...

قرمز (اصل کلام) : امشب ساعت 1 که آروم آروم میومدم خونه ، سر خیابون 3 تا موتور که جمعا شش نفر بودن جلوی یه پرایدو گرفتن ، پسر رو با کتک پیاده کردن و جالبه که یه پسر شونزده هفده ساله با یه ریش توری (ریش که چه عرض کنم) خیلی ریلکس بازوی دختره رو گرفت و با زور پرت کرد زمین ، منم که مات و مبهوت تو شیش و بش اینکه پیاده شم یا نه ترمز کرده بودم با یه ژ-3 خوشگل روبرو شدم که عربده میکشید "بچه کو... راه بیافت" ! الانم اینقدر اعصابم خورده که نمیتونی تصور کنی ! نمیدونم واسه کاری که با اونا کردن یا از زوری که به من گفتن و منم از روی عقل!!! یا ترس حرکت کردم ...

هر چی کردن حلالشون که فعلا قدرت دستشونه ، اما به خدای احد و واحد ماه رمضون همش دروغه اگه سر سوزنی ثواب به حساب اون ریش توری یا کسایی که اجازه دست درازی به نامحرم رو بهش دادن نوشته بشه ، خدایا داد این مردم رو امشب پیش تو آوردم ، هر چی واسه خودم خواستم که ندادی ، شکرت . اینبارو دست رد به سینم نزن ...

پ.ن : میخوام عقاب باشم ، ما به لجن خواری مثل کلاغ عادت نداریم ...

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت 2:31 |
سلام سلام همگی سلام

اول شما - از همه کسانی که به کلبه کوچک من میان خیلی خیلی ممنونم ، من برای دوست و دوستی ، عشق و محبت خیلی خیلی خیلی ارزش قایل (کیبردم همزه نداره!) هستم ، اگر میدونستم این همه دوست خوب اینجا پیدا میکنم خیلی زودتر از اینا وبلاگ مینوشتم ، بازهم از لطف همه شما دوستان تشکر میکنم . "آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم - یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم"

دوم من - روزهای اول سعی میکردم هر روز آپ کنم ، اما یواش یواش به این نتیجه رسیدم که اینطوری نمیتونم هر روز نوشته ای قابل برای نوشتن پبدا کنم ، من حسنهای زیادی دارم و مثل همه ایراد هم زیاد دارم ، اما بزرگترین ایرادم (به نظر خودم) پرچونگیمه ، من از این به بعد سعی میکنم هر روز آپ کنم ، پس دیگه لازم نیست "کامنت"های شما عزیزان رو پر کنم ، این یعنی من ِ واقعی ، و پیش پیش عذر میخوام که خیلی از چیزهای که مینویسم جالب و خوندنی نیست . "کم گوی و گزیده گوی چون دُر - تا زَندک تو جهان شود پر"

 

مقدمه شعرآب درد (کساخزایلات سیاوش) :

نه خط خوشی نه صدای خوبی نه سازی برای زدن

این دفتر است تحفه درویش ، لایق دور انداختن

نه عروضی ، نه ردیفی و نه فاقیه ای دارد 

تحفه درویش هم نیست ، بـه که دور انداختن

در شرح لغت "شعرآب درد" : این دفتر که پیش رو داری از ازل قرار بود کسی آنرا نخواند ، پر است از اشعار آبکی که سبب نگارش آن درد دل من و خنده تو عزیز هدف آن است ... ۲۸/۱/۱۳۸۴

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/06/23 و ساعت 11:23 |
"بی تو"

...                                                           Download MP3 Reduced Size File - 1.1Mb

شبا نمیخوابیدم نبینم کابوس رفتنت

حالا که رفتی میخوابم تو رویا ببینمت

دلم تنگ ، شده حتی واسه نگاه کردنت

وقتی داشتی میرفتی نشنیدی صدات کردمت؟

چرا میخنده عکست تو قاب همیشه به گریه هام؟

چرا با خودت بردی خاطرات از توی رویاهام ؟

صدات کردم ، میاد به یاد دادی به باد تو خاطرات ؟

بارون بهاری ببار تا نبینه سیل اشکام

فاصله میزنه صدام اما این نمیدونه که

چرا رفتی ؟ نریخته بودم همه چیزمو به پات ؟

با یادگاریات ای کاش بتونم بیارم به یاد

روزای خوش با تو و تو بارون رو رفتن باهات

دلم تو سینه سنگینی کرد - دادم بشکونه

واسه یه بارم شده ستاره هامو بشمره

توی شبه عشقمون نداشتم یه ستاره

اونم پر کشید و رفت که خورشید و واسم بیاره

میخوام ببینمش یه روز بهش بگم با شاره

زدی زیر همۀ قولات اشکالی نداره

منو تو میبینیم همدیگه رو یه روزی دوباره

تو جایی که مکانو زمان معنایی نداره

                                                  B4 - رپ فارسی

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1386/06/17 و ساعت 8:48 |
تیک تاک ، تیک تاک ، یکی نیست به من بگه چرا خالی میبندم ؟ آخه ساعت دیجیتال که تیک تاک نیکنه ! منم دارم آب میبندم تو بلاگ ، یه چیزی تو مایه های شبکه یک ، اما باور کنید دروغ نمیگم ، من صدای تیک تاک میشنوم ، خیلی هم داره اذیتم میکنه ، بذار یه آهنگی بذارم صدای این ساعته نیاد ، شانسمو امتحان میکنم ، Winamp -> Shuffle on -> Next ، ستار - بی عشق هرگز ، من ته بد شانسم ، شاید ۲۰ سال بود این آهنگ رو نشنیده بودم ، بد از خدا و حافظ فقط مونده بود Winamp متلک بارم کنه ، یه ضرب المثل بگید توش "اونکه به من" و "کلاغ" داشته باشه ...

پ.ن:چه آهنگ شیش و هشتی هم هست !

پ.ن:خدایا امروز ما رو شاد شروع کردی ، شُکر

 

مـیشـد از بـودن تـو عـالمـی تـرانه سـاخـت

کهنه ها رو تازه کرد ، از تو یک بهانه ساخت

بـا تـو مـیشـد کـه صـدام همه جا رو پر کنه

تـا قـیامـت اسـم مـا قصـه ها رو پـر کنه...

نه که دست رفیق دستام ،نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دَردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور میدیدم

با رسیدن به تو افسوس به تباهـی رسیدم...

ســـتـــار - عـــروســـک

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1386/06/15 و ساعت 6:44 |
تو تاریکی دستمو دراز میکنم ،یه چراغ کوچولو هی واسم چشمک میزنه ،یه شاستی رو اتفاقی میزنم ،چراغ قوه ام روشن میشه (منظورم موبایله) ،آخه برق رفته ،دراز میکشم رو تخت و فکر میکنم به اینکه به چی فکر کنم ،دلم میخواد بدونم تو این تاریکی بیرون چه خبره ، گوشامو تیز میکنم ،هیچ صدایی نمیآد ،چشمامو میبندم و ذهنمو آروم سُر میدم طرف پنجره ،دنگ!!! شیشه دو جداره!!! خیالتم عایق میکنه ،پا میشم و همینطور که از درد ذهنمو میمالم پنجره رو باز میکنم -مهمون حبیب خداست ،حتی اگه پشه باشه- بر میگردم سر جام و لم میدم ،چشممو میبندم و آروم سُر میخورم سمت پنجره با احتیاط رد میشم ،میرم تو خیابون ،تو این تارکی چه چیزا که نمیبینی ،کی گفته بگیر بگیره؟ چندتا خانم که هنوز نُه سالشون تموم نشده لباسشون طوریه که اگه بری جزایر قناری اونجا پوشیده تَرَن ،فکر کنم زیادی تند اومدم رسیدم لاس وگاس ،اما نه! کوچه کوچۀ خودمونه ،چشمامو تیز میکنم ،یه موجود عجیبی داره میاد سَمتم ،اینکه پسر همسایمونه ! حالا هر چی هست بماند ،فقط یکی به من بگه موی به این بلندی چطوری سیخ میمونه !!!!! دهنم یه متر باز مونده ،میرم توی یه پاساژ ،بوی تند عطر و عرق چه ترکیبی درست کرده ،یه مغازه (به قول خودشون بوتیک) یه شلوار جین داره گُنده هم روش زده (۳۰۰۰ تومان)! نمیدونستم جز آدامس چیزه دیگه هم با این پول میدن! اما رنگ شلوار خوب نیست ،مغازه (بوتیک) بغلی یه شلوار داره که خوشم میاد

-سلام ،خسته نباشید (یه دونه از اون مو عجیبا سرشو از رو پای یکی از اون نیمه برهنها بلند میکنه)

-(حرکت کله)

-این شلوار پشت ویترین چنده؟

-سیصد تومن(سه هزار قابل باور بود اما سیصد دیگه نه)

-سیصدتا تک تومنی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

-(نیمه برهنه به شکل مشمیز کننده ای میخنده) نه ،سیصد هزار تومن

-ممنون  (میام بیرون - واسه اینکه طولانی نشه از گوش دادن به حرفای اون دو نفر در مورد خودم و رفتن به مغازه اول که بپُرسم "آخه چطور؟" صرفنظر میکنم)

چشمامو باز میکنم ،نوشته هامو که روی مجله کهنه با خودکار قرمز نوشتم تو نور شمع میخونم -همیشه وقتی نوشته ام رو دوباره میخونم "کار واجب" پیش میاد ،اینم از محسنات نوشته هامه- الان بر میگردم

خب برگشتم ،چشامو باز میبندم ،میشمرم ،دیوارهایی که میتونم ازشون بالا برم و کلاه هایی که باید بر دارم تا بتونم یه شلوار "اصل!!!!!!! تُرک!!!!!!!!!!!!!!" واسه خودم بخرم ،انگشتام کَم میاد ،خنگما ،حالا فکر کن شلوارو خریدم ،موهامو چطوری بفرستم رو هوا ؟! اصلا فراموش کن .فکر میکنم ،به اینکه چی بنویسم که حداقل ارزش یه بار خوندنو داشته باشه ! هیچی به ذهنم نمیرسه ،احتمالا برق اومده ،اما من خوابم برده!!!

 

پ.ن:این نوشته رو به عنوان مُسهل به همه دوستانی که ناراحتی معده دارن تجویز میکنم!

پ.ن:نیمه برهنه ها و مو عجیبا به دل نگیرن ،من مُتحَجّرم ،شما خوبید!

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1386/06/06 و ساعت 6:2 |
ستـاره‌ای بـدرخشـيـد و مـاه مجـلس شد دل رمــيــده مـــا را رفــيــــق و مـونـس شـد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشـت بـه غــمـزه مـســالـه آمـوز صد مــدرس شـد
بـه بـوی او دل بـيـمـار عـاشـقـان چـو صبا فــدای عــارض نـسـرين و چشم نرگس شد
به صدرمصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست      گــدای شهــر نـگه کن کـه مـيـر مجلس شد
خـيـال آب خـضـر بـسـت و جـام اسـکنـدر به جـرعه نوشـی سلـطـان ابـوالفوارس شد
طـربـسـرای مـحـبـت کـنـون شـود مـعمور کـه طـاق ابـروی يـار مـنـش مـهـنـدس شـد
لــب از تـرشـح مـی پـاک کـن بـرای خــدا کـه خـاطـرم بـه هـزاران گـنه مـوسوس شد
کـرشـمـه تـو شـرابـی بـه عاشقان پيمود کـه عـلـم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چـو زر عـزيـز وجـود اسـت نـظـم مـن آری قـبـول دولـتـيـان کـيـمــيـای ايـن مــس شـد
ز راه مــيـکــده يــاران عـنـان بــگـردانــيــد چـرا کـه حافظ از اين راه رفت و مفلس شـد

 

پ.ن: چرا امروز همه دست رو دلم میزارن ؟ فقط مونده بود فال حافظ برعکس در بیاد ! به نظر داره تمسخر میکنه !

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1386/05/27 و ساعت 10:5 |