روی تخت غریبه دراز کشیدم، از سالن کوچک صدا می آمد "پارول..."، حال نداشتم دستم را تکان دهم تا ساعت را ببینم، اما نزدیک صبح بود، اتاق تاریک طعم تلخ دهانم را دو برابر میکرد، تخت بوی عرق و شهوت میداد، نمیدانم کدام یک از آن دامن کوتاه ها پیش از اینکه من تخت را ازآن خود کنم، همان موقع که همه چیزم را سر میز میباختم این تخت را این چنین گرم و معطر کرده بود، همان که آنچنان موزون تکان میخورد که که به جای ورقها چشمانم را خیره کرده بود، یا آن دیگری که در مستی مطلق نمیدانست چگونه بنشیند تا آن نیمه برهنگی را چگونه کامل نکند.
صدایی آشنا چیزی گفت، از اینجا هم با تمام ناوارد بودن میفهمم که او هرگز حرفه ای نمیشود، چشمانم را به زور بستم تا این طپش مهیب شقیقه ام را کنترل کنم، دستم که سمت شقیقه راست میرفت تو دارو به دست کنارم بودی، آه از این میگرن لعنتی، این طپشهای ریتمیک دردآور تو را به یادم آورد، روزهایی که این تخت آشنا بود و هرزگان از صد قدمی این خانه رد نمیشدند، پرده های کلفتی که دوست داشتی هنوز هم به طلوع خورشید زبون درازی میکردند، اما آنچه جلوی خوابیدنم را میگرفت نه صبح زودرس نامرد بود و نه این طپشهای ریتمیک، آرزوی غلتی که به تو منتهی شود خواب را از سرم ربوده بود، به سمت سالن رفتم و سیگاری روشن کردم تا دود اطاق را بیشتر کنم، سر جایم که هنوز خالی بود نشستم و ورق خواستم، حلقه طلا را از دستم در آوردم و به جای ژتون جلویم گذاشتم، تو همیشه برای من شانس می آوردی.
در باز شد، اشتباهی آمدی، نمیدانم حرمت عشق این وقت شب تو را به آنجا آورد یا عادت، دلم برایت تنگ شده بود، میدانستی، حواسم پرت شد، حلقه را باختم، سلامم بی جواب ماند، رفتی و در صدا کنان پشت سرت بسته شد، از خواب پریدم، این میگرن لعنتی...
مهر هشتاد و شش
