تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه

روی تخت غریبه دراز کشیدم، از سالن کوچک صدا می آمد "پارول..."، حال نداشتم دستم را تکان دهم تا ساعت را ببینم، اما نزدیک صبح بود، اتاق تاریک طعم تلخ دهانم را دو برابر میکرد، تخت بوی عرق و شهوت میداد، نمیدانم کدام یک از آن دامن کوتاه ها پیش از اینکه من تخت را ازآن خود کنم، همان موقع که همه چیزم را سر میز میباختم این تخت را این چنین گرم و معطر کرده بود، همان که آنچنان موزون تکان میخورد که که به جای ورقها چشمانم را خیره کرده بود، یا آن دیگری که در مستی مطلق نمیدانست چگونه بنشیند تا آن نیمه برهنگی را چگونه کامل نکند.

صدایی آشنا چیزی گفت، از اینجا هم با تمام ناوارد بودن میفهمم که او هرگز حرفه ای نمیشود، چشمانم را به زور بستم تا این طپش مهیب شقیقه ام را کنترل کنم، دستم که سمت شقیقه راست میرفت تو دارو به دست کنارم بودی، آه از این میگرن لعنتی، این طپشهای ریتمیک دردآور تو را به یادم آورد، روزهایی که این تخت آشنا بود و هرزگان از صد قدمی این خانه رد نمیشدند، پرده های کلفتی که دوست داشتی هنوز هم به طلوع خورشید زبون درازی میکردند، اما آنچه جلوی خوابیدنم را میگرفت نه صبح زودرس نامرد بود و نه این طپشهای ریتمیک، آرزوی غلتی که به تو منتهی شود خواب را از سرم ربوده بود، به سمت سالن رفتم و سیگاری روشن کردم تا دود اطاق را بیشتر کنم، سر جایم که هنوز خالی بود نشستم و ورق خواستم، حلقه طلا را از دستم در آوردم و به جای ژتون جلویم گذاشتم، تو همیشه برای من شانس می آوردی.

در باز شد، اشتباهی آمدی، نمیدانم حرمت عشق این وقت شب تو را به آنجا آورد یا عادت، دلم برایت تنگ شده بود، میدانستی، حواسم پرت شد، حلقه را باختم، سلامم بی جواب ماند، رفتی و در صدا کنان پشت سرت بسته شد، از خواب پریدم، این میگرن لعنتی...

                                                                                         مهر هشتاد و شش

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/05/27 و ساعت 11:4 |
من : "تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی..."

تو : "تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم."

ترفند آخر را زدم ، ابلهانه ، شازده کوچولو کتاب مقدس تو بود و من آنسوی سیمهای تلفن تقلب میکردم و از رو میخواندم ، به سادگی جواب را گفتی ، انگار ساعتها پیش میدانستی که آس پیک من چه خواهد بود ، گفتی چند خط بالاتر را بخوان تا جواب بگیری ، هنوز هم در عجبم که آیا تو نیز از رو میخواندی !؟ فرصتش را نداشتی که حتی کتاب را بیاوری... و صدای بوق اشغال تلفن هنوز هم ادامه دارد...

 

متن کامل شازده کوچولو و روباه

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/20 و ساعت 10:10 |
واسه دهمین بار چک میکنم ، وسواس چیه ؟ آرزوهای گم شده مادرم ، امید ناامید پدرم ، خاطرات دور کودکی ، ته مونده های هوشی که داره جون میده ، علمی که فاسد شده ، روزهای خوبی که به گ... باز گفت وسواس !!! من میدونم یه چیزی جا گذاشتم ، بعد از صد بار هنوز نمیخوای قبول کنی که حرفای من درست در میاد ... دعوا کدومه ؟ خودت خوب میدونی که وقتی یه چیزی میگم ... داد نزن ! لجباز مغرور ، اصلا ولش کن ، ترجیح میدم زودتر برم تا دعوا راه ننداختی و ننداختی گردن من ، از ناز کشیدن خسته شدم ... به زور زیپو کوله رو میکشم تا وسط میاد بعدم در میره ، خداحافظ نه ، به امید دیدار (دوستی من تا نداره ، مال تو داره) مواظب خودت باش ...

پ.ن: هنوز خبر نداری که میرم ، I'm full of surprises ، به زودی خبر دار میشی ، راستی مدتی که نیستم این فیلمها رو ببین ، عالین ، منم نیستم واست ترجمه کنم ، با زیر نویس ببین

                                                          The Notebook - Big Fish - 50 First Dates

پ.ن: دیدی من درست گفتم ؟ خودمو جا گذاشتم ...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1386/09/11 و ساعت 4:7 |
چقدر میتونه خوب باشه که آدم یکیو داشته باشه که نوشته هاشو بخونه ، یا اگه حرفی داره که به کسی نمیتونه بزنه به اون بزنه ، تا حالا هیچوقت فکر نکرده بودم که اگه این آخرین بارونی باشه که تو زندگیم میبینم ، پس چقدر از بارونای دیگه قشنگتره ، حتی وقتی میدونی هیچکس نوشتت رو نمیخونه و فردا اونو میندازی دور ، بازم حواست هست که تو در اصل اینو داری واسه کسی مینویسی نه واسه خودت و دلت ؛ اَه اَه اَه ، از خودم بدم میاد ، از این همه توجهی که به همه چیز دارم بدم میاد ، کاش مثل بقیه فقط به مسایل بی اهمیت فکر میکردم ، حتی دیگه نمیدنم که چیو دوست دارم و از چی بدم میاد ؛ کاش کسی بود که میتونستم اونطوری که خودم تنهای تنها دلم میخواد سرم رو رو پاش بذارم و واسش حرف بزنم ؛ همیشه فکر میکردم ... اصلا ایراد من اینه که فکر میکنم ، آخه بقیه فکر نمیکنن ، زندگی میکنن ، یا باید زندگی کرد یا فکر ، میخوام احمق باشم ، شاید هم احمقترین ...

حتی از شانس بد من این خودکار هم درست نمینویسه ، چیزی به نام شانس نداریم ، این خودکار انتخاب منه ، لیاقت منه ، ولی من میندازم اونو دور ...

                                                     نوشته ای دور انداخته شده از روزهایی دور

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1386/08/20 و ساعت 7:9 |
صبحا که از ظهر شروع میشن ، انگاری بادام تلخ خوردن ، بیدار شدن سر وقت با نسیم ، منو یاد روزهایی میندازه که هنوز میشد با تشک خیس از خواب پاشد ، صدای گنجیشکا منو یاد تابستون - یاد تعطیلی مدرسه ها ، یاد اون روزهایی که جمعه هنوز با بقیه روزها فرق داشت ، یاد صف بستن ، یاد عشق - یاد اون روزی که عشقو احساس میکردم ، یاد برق چشمای قشنگی که اصلا مهم نبود چه شکلیه میندازه .

کاش هنوز دو نفر تو تخت یه نفر جا میشدن ، کاش اون روز از خوشبختی - از عشق بک آپ میگرفتم ، کاش هاردها نمیسوختن تا مجبور نشیم عوضشون کنیم ...

کمال یعنی SMS بدون غلط ، یعنی SMS که از اول بدون غلط تایپ شده ، چرا بین D و E فرق هست ؟ ما که جفتشو با کلید 3 میزنیم !!! پس به اونهایی که کامل از گناه پاک شدن چی بگیم ؟ به اونا میگیم هارد فرمت شده ... وقتی نگاهها اخمو باشن ، از مونیتور تخت هم بدم میاد !!!

                                     ۲۸ مرداد ۱۳۸۳ - یکی دیگه از اون شبهایی که قرصام تموم شده

پ.ن: دیروز داشتم اطاقمو مرتب میکردم ، اینو تو تقویم قدیمیم پیدا کردم !

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1386/08/06 و ساعت 2:32 |
با يک شکلات شروع شد، من يک شکلات گذاشتم توي دستش او يک شکلات گذاشت توي دستم، من بچه بودم او هم بچه بود، سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد، ديد که مرا ميشناسد ، خنديدم . گفت دوستيم؟ گفتم دوست، گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا ندارد ،
گفت تا مرگ!! خنديدم و گفتم من که گفتم تا ندارد! گفت باشد تا پس از مرگ! گفتم نه نه نه تا ندارد. گفت قبول تا انجا که همه زنده مي شوند. يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم. خنديدم ..
گفتم تو برايش تا هر کجا دلت مي خواهد يک تا بگذار .
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا ان سر دنيا، اما من اصلا تا نمي گذارم، نگاهم کرد، نگاهش کردم، با ور نمي کرد، مي دانستم، او مي خواست حتما دوستيمان تا داشته باشد، دوستي بدون تا را نمي فهميد.
گفت بيا براي دوستيمان يک نشانه بگذاريم، گفتم باشد بگذار ، گفت شکلات، هر بار که همديگر را ميبينيم يک شکلات مال تو يکي مال من باشد؟ گفتم باشد.هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي کرديم يعني که دوستيم، دوست دوست، من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند ان را مي مکيدم، مي گفت شکمو! تو دوست شکموي هستي، و شکلاتش را ميگذاشت توي يک صندق کوچولوي قشنگ. مي گفتم بخورش! مي گفت تمام ميشود، مي خواهم تمام نشود براي هميشه بماند، صندوقش پر از شکلات شده بود، هيچ کدامش را نمي خورد، من همه اش را خورده بودم، گفتم اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها آن وقت چه کار مي کني؟ گفت مواظبشان هستم. مي گفت مي خواهم نگهشان دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم نه نه نه دوستي که تا ندارد.
يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات ها را خورده ام، او همه شکلات ها را نگه داشته است.
او آمده است امشب تا خدا حافظي کند، مي خواهد برود، برود آن دور دورها، مي گويد ميرم اما زود بر مي گردم، من ميدانم ميرود و بر نمي گردد.
يادش رفت شکلات را به من بدهد، من يادم نرفت، يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين براي خوردن، يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش، اين هم آخرين شکلات براي صندوق کو چکت، يادش رفته که صندوقي دارد براي شکلات هايش، هر دو را خورد .
خنديدم،مي دانستم دوستي من تا ندارد، مي دانستم دوستي او تا دارد، مثل هميشه، خوب شد همه شکلات هايم را خوردم، اما او هيچ کدامش را نخورد، حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/07/06 و ساعت 8:0 |
سرما تا استخوون نیمکت سنگی نفوذ کرده بود ، قشنگ یادم میاد ، نیمکت به خودش میلرزید ، اما من اصلا سردم نبود ، نمیدونم عادت هر روز ، یا شوق دیدن تو ، منو هفت ساعت گرم نگه میداشت ،زنگتون که میخورد با کُل هم مدرسه هات سلام علیک میکردم ، دیگه همه منو میشناختن ،  تا از در بیای بیرون ، خاکی و آشفته ، از هفت ساعت شیطنت ، تو این همه سال یادم نبود ازت بپرسم ، که وقتی سر کلاس بودی به فکر اونی که صبح رو جدولای خیابون باهاش مسابقه میدادی بودی ؟ دیگه خیلی هم مهم نیست ...

بعد که باید زود میرفتی خونه ، ساعتها منتظرت میموندم ، امروز به بهانه کدوم خرید میخوای از خونه بزنی بیرون تا ده دقیقه بیشتر ببینمت ؟ ده دقیقه ها تندی میگذشتن ، اما واسه من بَس بود ، بعد رفتی دانشگاه ، کلاسهایی که نمیرفتی و فیلمهایی که میدیدیم و مِتر کردن هرچی خیابون تو دنیا بود ، من به همون ده دقیقه ها راضی بودم ، اما روزی سه ساعتها هم تندی گذشتن . چشمام به ساعت بود ، جوری که نفهمی ، تا غروب میشد تندی میگفتم "شب خوب بخوابی" و تو مثل همیشه میباختی و باید!!! شب خوب میخوابیدی ، وای که چقدر اون حرفا و کارهای بچگونه و احمقانه دلنشین بود ...

چشمامو میبندم ، ده سال بر میگردم ، نیمکت تنها هنوزم داره میلرزه ، اینبار منم باهاش میلرزم ، میدونی دلم تو این همه واسه کدوم تنگ شده ؟ معلومه نمیدونی ! واسه تو ! فردا روزه اول مدرسست ،  شاید تا فردا ساعت یک ظهر همینجا موندم ، با چشمای بسته ، شاید از مدرسه اومدی بیرون ، و تندی باید بری خونه ...

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1386/06/31 و ساعت 21:18 |

So, so you think you can tell
Heaven from Hell
Blue skys from pain
Can you tell a green field
From a cold steel rail
A smile from a veil
Do you think you can tell

And did they get you to trade
Your heros for ghosts
Hot ashes for trees
Hot air for a cool breeze
Cold comfort for change
And did you exchange
A walk on part in the war
For a lead role in a cage

How I wish, how I wish you were here
We're just two lost souls
Swimming in a fish bowl
Year after year
Running over the same old ground
What have we found
The same old fears
Wish you were here

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/06/30 و ساعت 23:41 |
آبی دریا قدغن ، شوق تماشا قدغن ، کشف بوسه بی هوا به وقت رویا قدغن ...

 

عشق تازه : بی منطق - کودکانه - دو کلمه با چهار صنعت ادبی (تضاد - کنایه - ایهام - تشبیه)

 

پ.ن : SMS روز

نمیدونم کجا این دل اسیره - همینجـور بـگـذره تـَرسُم بمیره

نـفهمیدند دردُم رو طبـیـبان - بـگید "یانـگوم" بیاد نَبضُم بگیره

ادامه در بخش نظرخواهی                

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1386/06/29 و ساعت 6:35 |
پارسال

صبح از خواب پا میشم ،از قبل برنامه پیچوندت ریخته شده ،میرم خرید میکنم ،میام همون چهارتا دونه غذایی رو که بلدم درست میکنم ،سالاد ماکارونی با ژامبون ،تن ماهی با ذرت ،کنسرو لوبیا ،سوسیس آماده سرخ کردن ،و خب مزه ،مثل همیشه یادم رفته کیک سفارش بدم ،مثل همیشه شانس میارم و یه کیک خوشگل گیر میارم ،به همه گفتم ساعت شش اینجا باشن ،خدا رو شکر که دو نفر سر موقع میان و قبل از تو میرسن ،بقیه هم که ساعت ده میان ،عادت کردم ،میدونم خیلی عالی نیست ،اما این همه کاریه که از دستم بر میاد ،سورپرایز ،تولدت مبارک عزیزم

امسال

ساعت دوازده شبه ،شیشه ابسلوت داغ داغ تو دستمه ،استثنا" واروژ نیست ،نصفشو خوردم ،مزه؟لب گزه تلخ و گس تنهایی ! زل زدم به مونیتور و به این فکر میکنم که اگه بودی چطوری سورپرایزت میکردم ،دیگه اون تکنیک قدیمی جواب نمیده ،سه سال پشت سرهم ازش استفاده کردم ،راهشو میدونم ،نمیگم ،میذارم واسه وقتی که بر گشتی ،شاید همین سال دیگه ،یه قلوپ دیگه میرم بالا ،مزه؟اشک تلخ و شور !میدونی که من مست نمیشم ،اما وقتی زیاد میخورم زیاد حرف میزنم ،الان اینقدر تنهام که موندم با کدوم یکی از این همه آدم که اینجان حرف بزنم ،میدونم خیلی عالی نیست ،اما این همه کاریه که از دستم بر میاد ،سورپرایز ،تولدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/06/07 و ساعت 0:0 |
به سراغ من اگر مي آييد

پشت هيچستانم

پشت هيچستان جايي است

پشت هيچستان رگ هاي هوا پر قاصدهايي است

که خبر مي آرند از گل واشدۀ دورترين بوتۀ خاک

روي شن ها هم نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است که صبح

به سر تپه ي معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان چتر خواهش باز است

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود

زنگ باران به صدا مي آيد

آدم اينجا تنها است

ودر اين تنهايي سايه ناروني تا ابدبت جاري است

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد مبادا که ترک بردارد

چيني نازک تنهايي من

                                   سیاوش - کاشان - ۱۲ تیر ۱۳۵۸

پ.ن:چند سال پیشا یکی از دوستام به اسم سهراب ازم خواست یک سری از شعرهامو به اسم خودش چاپ کنه ، منم که خراب رفیق ، قبول کردم ، تا حالا هم به کسی نگفته بودم!!!

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1386/06/05 و ساعت 6:8 |
از تهران را میوفتم

همینطور آروم آروم میرم

یواشکی از قم میگذرم

مبادا منو کسی اونجا ببینه

 

 

"اهل کاشانم

                    روزگارم بد نیست..."

تو حمام فین

اونقدر آب نسیت که این همه

خواری و خفت و از تن بشورم

شاید نیشتری تشنه رگهای منه

و از ترس بوی تعفن خون مسمومم از خیرش میگذرم

اینجا رو عطر خون مردان بزرگ پر کرده

"تکیه بر جای بزرگان نتوان زد..."

...

وقتی کلی خودمو تو شنهای کویر گم میکنم

میرسم اصفهان

تو چهل دقیقه نصف جهان رو میگردم

تو گرمای میدون شاه

به خنکی مسجد شیخ لطف ا... پناه میبرم

و در عجب میمونم

چه نسیم دلنشینی اینجا میاد

از کاشیهای لاجوردی مسجد شاه با حسرت رد میشم

و پا تو نمیذارم

هم از اون همه کذب و دروغ که تقدسش رو بر هم زده

و هم از قبله ای که نفهمیده به سمتش میچرخی

فرار میکنم

سی و سه سال طول میکشه تا از سی و سه "تا" پل رد بشم

رو پل خواجو دل هوس شیراز میکنه

توی راه نه وسوسه بادگیرهای یزد

نه تازگی ارگ جدید

نمیتونه باعث شه مسیرمو کج کنم

شوق دیدن تخت جمشید

باعث میشه نفهمم چطوری به شیراز میرسم

حافظیه ...

جایی که امکان نداره پامو بذارم

از تلخی نیش شاعر گمنامش

جونم به لب رسیده دیگه

"عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت       که  گناه  دگران  بر  تو  نخواهند  نوشت
من  اگر نيکم  و گر بد تو برو  خود  را  باش      هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت"


نمیدونم چند سال تو شیراز میمونم

حسابش از دستم در میره

شبها رو زیر آسمون تخت جمشید

به عشق بازی با ساقیان باریک کمر شیرازی میگذرونم

شاید لحظه ای تو رو فراموش کنم

"ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی    ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بيماری"


هیهاد که نمیشه

اینبار پرواز میکنم

به کیش

برای تو

به یاد تو

به مدرنیسم

چیزی که تو بهش دل بستی

و نوستالوژی شبهای کیش

روزهایی که تو بودی

و هر بار به جای شیراز و اصفهان

به پردیس یک و دو و ... ده راغبتر بودی

هر شب بد مستی میکنم

و با هرزگانی که معلوم نیست از کجای دنیان

از خاطراتت فرار میکنم

 

و در تمام این مدت تو خیانت میکنی

نه به من -که تو هیچوقت به من متعهد نبودی-

به ایران من و به خاک پاکش

در پست مدرنیته "دبی" گم شدی

جایی که هرگز خاکش پام رو "دیگه" آلوده نمیکنه

 

واسه اولین بار ازت رد میشم

به دریا میرسم

و تا چشم کار میکنه آب هست و آب

گم میشم

واسه همیشه

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/06/02 و ساعت 14:51 |
-ماندن چه سخت
-رفتن چه ساده
-و تو ساده را انتخاب کردی

 

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 0:25 |
تو به من خنديدي و نمي دانستي

 من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديم

 باغبان از پي من تند دويد

 سيب را دست تو ديد

 غضب آلوده به من كرد نگاه

 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتي

 و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق اين پندارم

 كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت

                                                      حميد مصدق

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/05/26 و ساعت 8:55 |
این بازی اصلا یک نفره نیست

تکرار این بازی بدون دست و صدای تو ممکن نیست

                                               ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۰

پ.ن: دستخطی کوتاه در ابتدای کتاب "مارش ملکه سیاه"

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 0:0 |