تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه
مشت میکوبم

              - به در بسته عدل

سایش پنجه بر پنجره ی، دیوارها

می کَنَم پنجره ای

تا عمیق خفقان

که فُتاده در سینه تنگ

و بدنبال، هوایی تازه

و دری باز به سودای بهشت

که نه پنجره هاست،

در حوصلهء رفتنها

 

 

پ.ن: غزه تنهاست.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/10/14 و ساعت 14:10 |
سیصد و سیزده گرگ کشتم، با دست خالی، دقیقا سیصد و سیزده گرگ!

*******

بار اول که دیدمش تازه منتقل شده بودم، شال قرمز به کمر بسته بود و گله را به صحرا میبرد.

پرسیدم: "راه فلان روستا از کدام طرف است؟"

گفت: "شهری هستی؟"

گفتم: "آری، چرا میخندی؟"

گفت: "تو چرا زبونت میگیره؟ به دوراهی که رسیدی از سمت خورشید برو، زیاد راهی نمونده"

گونه هایم سرخ شد و او همراه گله که برای من توقف نکرده بود رفت.

به روستا که رسیدم طولی نکشید تا فهمیدم پسران همه روی زمین کار می کنند و پسری نیست که از "شیرین" بهتر چوپانی کند. شهری بودن اعتماد به نفسی مضاعف به من میداد و فکر میکردم چه ساده با خواستگاریم موافقت شود، پدر شیرین با روی گشاده مرا پذیرفت.

-شهری ها نمیمانند میروند، دخترم اسم دار میشود.

-من میمانم، قسم به حرمت عشق که می مانم.

-هر وقت سه سال ماندی و ثابت کردی بازگرد.

و ما را در اتاق کاهگلی تنها گذاشت، شیرین حرفهای پدرش را تایید میکرد، حاضر جواب بود و بوی شیرین روستا را میداد، در همان سن کم سرد و گرم چشیده بود، گفت باور نمیکند که دوستش داشته باشم، گفت اگر باور داشت کسی را میانجی میکرد تا پدرش زودتر رضایت دهد. دوستم داشت، گونه های سرخش فریاد میزد.

سه سال ماندم، قرار عروسی را گذاشتیم، روز تولد هجده سالگی شیرین که نزدیک بود.

 گفتم: "به چوپانی نرو، نیازی نیست تو کار کنی"

گفت: "مگه منو چوپان نپسندیدی که میخوای چوپانی نکنم؟ دلم برای گله و دشت تنگ میشه، دیگه روزای کمی مونده"

خبر که آوردند پدرش باور نکرد، دیگران هم باور نکردند، حتی بره های کوچک گله هم کم نشده بودند، گرگها فقط شیرین را برده بودند، من باور کردم، من هم اگر گرگ بودم او را انتخاب میکردم، نچشیده میدانستم از همه شیرین تر است...

*******

در سالی که گرگین دیوانه نام گرفتم سیصد و سیزده گرگ کشتم، با دست خالی، دقیقا سیصد و سیزده گرگ قبل از اینکه به شهر برگردم. جمعه ها بر قبر خالیش گریه میکردم.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/06/31 و ساعت 22:21 |

به وسوسه ای نامعلوم

خوشه گندم را چیدی

و عشوه کنان پیش آوردی

شیطان با ترفندی خوشه را ربود

او به زمین تبعید شد

تو و من در بهشت ماندیم

طاقت این همه لوندی نداشت

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/13 و ساعت 15:6 |

زنـدگــان را مـردگـی بــاشـد تـمــام    مــردگــان را عــاشـقــی نــایــد کـلام

در طریقِ مستی پایِ من شکست    پــس بـه راهِ نــیـسـتـی بــودم مُـدام

مـرده بــودم زنـده کـردیـم سـاقـیـا    نـوش داروسـت بادِه اَت ریزم به کام

مـن اسـیــرم گـر اسـارتــگـر تـوئـی    هـــســتـــی مـــائــی و آزادی حـــرام

بَس جـفاکردی به من صاحب نـظر،    گــر درونــم بــنــگـری گــردی تـو رام

پَـــر زنــان تــا اوج فـــردا مـــیــروی    بـر حـذر باش ، تـو نـیـز اُفـتی به دام

من بـگریم سُـجـده وار در هـر نمـاز   حاجتـم وصل و عـاشقـی باشد مرام 

شـرح هـجـران گـر مُـکــرّر مــیـکـنـم    ســالــهــاســت کـــز دعــا دارم دوام

 

                                                                     ۶ اردیبهشت ۸۷

 

درد دل : غزلکم از من گله نکن که اگر ضعف من نبود تو هرگز غزلک نمیشدی و غزلِ خشک و خالی نامت میگذاشتم ، از ۶۰ بیننده گله کن که آمدند و خواندندو انتقادی نکردند تا من قوی تر شوم و تو رشد کنی!!!

پ.ن: "ک" غزلک هم "ک" تحبیب است و هم "ک" تصغیر . "غزلکک" هم خوش آوا نیست.

الحاقی: رضاجان و سیمین عزیز ، متشکرم که وقت گذاشتید . رضاجان مطمئنا شما را صاحب نظر میدانم که چشم به راه انتقاد شما هستم و هدف من بهتر شدن است و راهنمایی های شما دوستان بسیار گرانبها . شاید انتظار زیادی باشد که دوستان عزیز وقت گرانبهایشان را صرف غزلکهای ضعیف من کنند ، اما من که جز شما کسی را ندارم که این زحمت را به گردنش بیاندازم ، باز هم تشکر میکنم . سیمین عزیز نویسنده ای در سطح من حتی با چند بار بازخوانی شعر مشکلات وزنی آنرا احساس نمیکند ، زیرا ذهن و زبان وی به درست دیدن "سکته" ها عادت کرده است ، از لحاظ بار معنایی مصرع دوم بیت اول و مصرع دوم بیت آخر نارس است ، اما به طور کاملا اتفاقی دو مصرع اول آمد و قافیه انتخاب شد و عجیب قافیه سختیست و مجبور شدم در پایان سرهم بندی کنم ، اما از نظر وزنی خودم اشکالات را به همان دلیل که گفتم احساس نمیکنم ، اگر فرصت داشتید خوشحال میشوم دقیقتر به "سکته" ها اشاره کنید. به نظر من  "ملا لغتی" بودن و انتقاد از کوچکترین اشتباهات در مورد غزل برخلاف دیگر مسائل زندگی کار بجاییست. سلامت و شاد باشید.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/06 و ساعت 9:54 |
کبودی آسمان عصر

بوی خوش بهار...

پناه میبرم به آغوش فاحشه ای

اینجا هم خاطره تو رهایم نمیکند؟

 

 

 ۲۶/فروردین ۲۳:۲۷ : امشب زندگی بَد بوی مرگ میدهد...

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 23:4 |
شــکــایــتــی دارم ای پــادشــاه جــهان      کــه مَــصـــدر عـــدلـــی و مَــظـهــر احـســان

دنـیـا بـه کـام بـود و چـهـار فصل بـهـاری    واژگــون شـده اسـت و دوازده مـاه پـایـیـزان

چـون نـسـیـم بـهار و آفـتـاب تــابـسـتـان     یــار مـن بـــود ، خــوبــتـر از هــمـــه خــوبـــان

عــهـد شـکـسـت و جـگـر مـا خــون کــرد     خـــریـــد گــــرانـــی و فــروخــــت مـــرا ارزان

سالی چرخ گردون به کام مــن نـگشــت     تـــنــهـــا گـــذشــــت و بـــی لــــب خـــنــــدان

حـیـران گـشـتـه ام و در عـجــبِ کـار دل     نـادیــده عـــاشــق گشـتـه و اشک در مـژگان

چـون پـنـجـه آفـتـاب و قـرص کـامل مـاه     مــعــشــوق تــازه ام را نــبــود یــک نُــقـصـان

نـه تـوان دارم گـذرم از گـنـاه یـار قــدیـم     نـه جـرات بــه یـار نـو کـنـم عــشـق را عَـیـان

یـارب اگـر  داد مـن از تـقـدیـر نـستـانــی     دگر عاشق نمـیشـوم ، این خـط و این نشان

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/01/12 و ساعت 9:3 |
وقتی دراز میکشم

کج میشود زمین

اما همه چیز سر جایش میماند

 

وقتی دراز میکشی

زمین کج نمیشود

اما سُر میخورد ایمان من

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/08 و ساعت 7:14 |
خاطرات! خاطراتم!

تا چه زمان بر جای می مانید

تا تباه کردن روزهایم ؟

... من از زنده ماندن در شگفتم

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 7:2 |
آوایـــی ز دورهـــا صـــدا مـــیـــکــنـــد مـرا - انـگار دعـوتـیست کـه خدا میـکـنـد مـرا

وقــتــی نــفـس ز قــفـس مـیـشـــود رهـا - دسـتـان نـسیـمش مُـبتـلا میـکـنـد مـرا

بـه دور از خــیــال و در خــلــوت حــضـــور - مست مـی عشق و مـصـفا میکند مـرا

هنگامه ایست که دگر عشق مرده است - عشقش چنان است که فدا میکند مـرا

در  گـیـر و دار شــب شـده روزهــای مـن - اوســت تـنـهـا نـور کـه پـیـدا میکند مـرا

نــگــاه نـرگــس خَــمّــار در پـرده حــجــاب - صــاف و زلال و کــیــمــیـا مـیـکــنـد مـرا

                                                                                  ۶/دیماه/۸۶

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1386/10/06 و ساعت 15:20 |
بلاخره زدمش

رگمو میگم

ولی زیاد خون نیومد

آخه ترسیدمو تیغو آروم کشیدم

اما مُردم ، از بوی تعفن

                                         ۱۳۸۶/۵/۲۹ ساعت ۲ بامداد

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1386/05/29 و ساعت 2:9 |
گفتـا برو از کوی من ای غاصـب دیـرین

                                     گفتـم نـروم تـا نـستـانم لـب شیرین

گفتا عجب است کوری و فرهاد نبینی؟

                                    از خوف غـمش خواب ندارد کِی زرین

گفـتم ز غـمـت کوه و دلش تـاب نیاورد

                                   فرهاد نـهاد تیشه و سـر هر دو ببالین

گفتا بکـنم غمزه و صـد جـورو جـفایت

                                  عمری نکنی بیش ز آن کوه کن مسکین

گفتم نبـود خـوشتر از آنروز که شایـد

                                 نوشـم به تمنـا من ازاین شوکر نوشیـن

                                                                 ۱۳۸۶/۵/۲۲

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1386/05/28 و ساعت 8:7 |
پاییزا وقت غروب
دل آدما که میگیره
بغض آسمونو میشکنه
بارون رو گونه میشونه

زمستونا سوز هوا
اشک تو چشا جمع میکنه
خدایا خیلی ممنونم
که غصه دل پنهونه

بهار میاد عطر گلا
می پیچه تو خیابونا
آخ جون بازم بارون میاد
راز دلا باز پنهونه

چه خنگ بودی نفهمیدی
الان فصل تابستونه
اشک چشام از سرما نیست
غصه تو دل فراوونه

                                  ۱۳۸۴/۵/۷

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1386/05/22 و ساعت 7:0 |
...
و کاری از دستم بر نمیاد
همه اینقدر سرشون شلوغ بود
که یادشون رفت به یادش بیارن
در این کمال مطلق
و در این خلقت بی نقص
فوت کوزه گری فراموش شد
قلب رو از شیشه ساخت
تا پاک و شفاف باشه
غافل از اینکه شیشه شکستنیه


                                                 ۱۳۸۶/۲/۱         

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/05/17 و ساعت 8:45 |