خوندن این همه بلاگ عشقولانه دل آدم رو به درد میاره، من بازم فرار میکنم، بلاگ خوانی طاقت میخواد و دل گنده، اما جدی عشق کهنش خوبه ؟!؟
|
نشستم و بعد از خوندن کلی مطلب جور واجور و آموزنده واسه خودم فکر میکنم، اما یهو یه جا گیر کردم، داشتم فکر میکردم یه چیزایی کهنه اش خوبه، مثلا دوست یا فرش! یا حتی زخم. اما از اونجایی که در فلسفه من عشق از ازل بوده و تا ابد ادامه داره و در نتیجه عشق دوم معنایی نداره و ... و ... و ... آیا عشق هم کهنش خوبه ؟ حتی با درد هجر ؟ این عشق تازه معنیش چیه ؟ تا کی باید به حرمت عشق کهنه تو یه دایره کوچیک دور خودمون بچرخیم و هی غر بزنیم و گاها اشک بریزیم ؟
خوندن این همه بلاگ عشقولانه دل آدم رو به درد میاره، من بازم فرار میکنم، بلاگ خوانی طاقت میخواد و دل گنده، اما جدی عشق کهنش خوبه ؟!؟
+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/11/11 و ساعت
15:46 |
خانم نوری مهربان من را به بازی "از چه میترسم" دعوت کرده اند، قبل از نوشتن از ترسهایم همه دوستانی را که این نوشته را می خوانند به این بازی دعوت میکنم. ترس و ترس، چه واژهء جالبی. فکر که میکنم به این نتیجه میرسم که از بلندی بیش از هر چیز میترسم، البته این بلندی حداقل باید توان شکاندن استخوانی را داشته باشد. باز هم فکر میکنم چون ترس از بلندی را تجربه کرده ام ترسناکتر جلوه میکند وگرنه ترس از دست دادن عزیزان شکنجه ایست که گاهی اوقات ناخودآگاه به سراغم می آید و نشان به آن نشان که همیشه آرزو میکنم خودم قبل از دیگران بمیرم، حالا این نترسیدن از مرگ خودم هم بحث برانگیزست و بماند برای بازیِ "از چه نمیترسم". خدا و من دوستی دیرینه ای با هم داریم که پر از شوخیست، دلیلی برای ترس از خدا ندارم، از خودم هم نمیترسم و از آتش جهنم هم نمیترسم که هر چه از دوست رسد نیکوست. ترس دیگری به ذهنم نمیرسد، اگر یادم آمد اضافه میکنم. سرتون سبز و دلاتون خوش اولین دوره مسابقه ی داستانک نویسی هزاردستان.
+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/11/02 و ساعت
23:30 |
|
|