تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه
قدیمترا عادت داشتم تیکه کلاممو هی عوض کنم، دیگه به پیسی که میخوردم اصول اخلاقی هم مانع از تغییر تیکه کلامم نمیشد، اون موقعها هنوز تلویزیون اینقدر ولنگ و واز نبود که یه هنرپیشه یه گویش یا تیکه لاتی قدیمی رو راحت بگه و بیوفته سر زبونا، تیکه کلام پیدا کردن هم شده بود واسه من دردسر، یه مدت تیکه کلامم این بود که "من با نامحرم دست نمیدم". اتفاقا یک خانمی رو برای اولین بار دیدم و چون تیکه کلام از ادب و نزاکت مهمتر بود جواب دست دراز شده ایشون رو با همین جمله دوست داشتنی دادم و نمیتونید تصور کنید که تا چند سال بابت این بی نزاکتی جواب پس دادم. اما چندین و چند سال بعد این عادت رو کنار گذاشتم و به ظاهر آدم شدم.

"اصلا چه معنی داره کسی تو این خونه وقتی قهره حرف نزنه؟"* برای من اولین جمله ای بود که از تلویزیون گرفته بودم و واقعا بارها و بارها به دادم رسید، حتی میشد باهاش خاطره تلخ اولین روز و دست ندادن رو هم پاک کرد. اما کار که بیخ پیدا میکرد از "زنمه حقمه طلاقش نمیدم، نمیــــــــدم"** استفاده میکردم، دیگه یه وضعی شده بود که تا من اینارو میگفتم اخما باز میشد و لبها به خنده میشکفت، هر چند دیگه دفعات آخر حنام رنگ نداشت و این ترفندها و صد ترفند دیگه کارگر نیافتاد.

من فکر میکنم وقتی یکی مثل خسرو شکیبایی میره باید براش شادی کرد، چون اون دنیاش صد در صد تامینه، فقط من بابت این دو جمله بهش بدهکار بودم. "خسرو شکیبایی ازت متشکرم، روزهای تلخ زیادی رو برام شیرین کردی، سفر به خیر عزیز".

*: خانه سبز

**:  هامون

الحاقی ۹:۲۲ صبح : چه حسی داره زیر باد کولر تو تابستون از سرما بلرزی و بستنی با نون!!! بخوری و به این فکر کنی که رنگ فانت به پس زمینه نمیاد و همزمان موسیقی "Love Story" رو در بلاگ بهزاد گوش بدی و چند بار نوشته خودت رو بخونی؟ مطئنا حس گریه نباید باشه! یکی منو واسه خودم شرح بده لطفا...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/04/30 و ساعت 8:53 |
پنج سال پیش :

من عاشق خاک ایرانم، سرم بره پامو از ایران بیرون نمیگذارم. ایران بهترین جای دنیا برای پول در آوردن و زندگی کردنه، کافیه یک کم عرضه و تخصص داشته باشی. کجای دنیا میتونی هر وقت دلت میخواد بری مسافرت؟ یا اینکه ازدواج کنی؟ بزرگترین اشتباه جوون ها اینه که تا ازدواج میکنن بچه دار میشن ، خوبه آدم یه چند سالی خوش یگذرونه بعد خودشو اسیر بچه کنه. بچه فرق نمیکنه دختر باشه یا پسر، هر چی صلاحه همون میشه.

امروز :

در اولین فرصت از ایران میرم، یا اصلا چطوره ایران هم مثل افغانستان یا عراق بشه؟ فرض کن خارق العاده درآمد داشته باشی، با این وضعیت تورم هرگز پیشرفت نمیکنی، کی میتونه خونه بخره یا ازدواج کنه؟ اصلا بزرگترین اشتباه اینه که ازدواج کنی، چقدر مگه میشه سر مردم کلاه گذاشت تا یک زندگی متوسط داشت؟ بچه باید پسر باشه، دختر به دردسرش نمی ارزه، نمیتونی انتخاب کنی روشن فکر باشی یا سنتی، فکر کنم مردن بی دردسر ترین کار باشه.

پنج سال بعد :

...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/04/26 و ساعت 9:56 |
این بازترین آغوش ِ آغوشهاست

که مرا این چنین به استقبال تو می آورد

حیرتی وسیع آخرین تکه های روحم را فرا میگیرد

تو هم دست رد بزن

بر سینه ام

     -که دیگر توان دست رد خوردن ندارد-

ترس مرا بهانه میکنی ؟

صد باره می گویم

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

پ.ن: تقدیم به کتایون که جایش خالیست.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/04/24 و ساعت 1:54 |
هـمه کـون و مـکان بـر مـن بـگـردد * شروع بـر من تـمـام بـر مـن بگردد

مشو بنده زر، زر بی حساب است * حـسـاب خــود بــرس تــا زر بگردد

به پا چـون کعبه رفتندی و گشتی * بـه دل رو تـا کــه کعبه خود بگردد

مـن و کـعبـه ز یـک خاک و خمیریم * که کعبه ساختِ من،تا من بگردد؟

مـراد ساخـت من جز او کـه دانـد؟ * مرا سـاخـتـنـد کـه تـا جـانان بگردد

تـو بـر سـاخت بـشـر مـیـگـردی اما * خدا آنـچـه بسـاخت بـر مـن بگردد

                       من ِ کعبه رها کردی تو ای شمـس

                       بـه کعـبـه شـو کـه تـا کعـبـه بگردد

 

چاپ مجله "جوانان" - شهریور ۱۳۴۸ - سروده پدرم (تخلص : شمس)

پ.ن: این سومین شعر از نوشته های قدیمی پدرمه که به اتفاق در بلاگها بهش بر میخورم ، اینکه بدون ذکر منبع نوشته شده به کنار ، اصل متن رو گذاشتم چون بسیار دستکاری شده.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/04/24 و ساعت 1:37 |
فریادی و دیگر هیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یأس بتواند نهاد

                                         احمدشاملو

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/04/20 و ساعت 8:30 |
اگر فکر می کنید چون رده سنی (عین غین) هستم یعنی عاقل و آقا شدم و دست از دوران کودکی برداشتم اشتباه میکنید. اما اگر فکر میکنید تبریکتون خیلی خوشحالم میکنه کاملا درسته. تولدم مبارک.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/04/12 و ساعت 0:1 |
 

گدایی عاشق بانویی شد، ندیده و نشناخته، فقط شنیده بود که بانو چنین است و چنان است، و عشق را میفهمد. گدا جرات ابراز عشق نداشت، نه از ترس ملازمان، طاقت "نه" شنیدن نداشت. شبها را به یاد بانو سر میکرد، روزها را به یاد او میسوزاند.

روزی بانو ازدواج کرد، خبر در شهر پیچید، گدا هزار باره مُرد. بانو ظاهری شاد داشت، فرزندانی آورد برای شازدهء خوش شانس. سالها گذشت، بانو پیر شد، گدا هم پیر شد، اما هنوز طاقت "نه" شنیدن نداشت.

بانو مُرد، طبق وصیتش روی سنگ قبرش نوشتند: "اینجا بانوی آرمیده که عاشق گدایی بود، ندیده و نشناخته، فقط می دانست که چنین است و چنان است، و عشق را میفهمد، سالها چشم به راهش ماند، اما گدا طاقت "نه" شنیدن نداشت".

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/04/08 و ساعت 11:48 |
صد باره میشویم این دل صاب مرده را

و این گند و کثافاتی که در خویش انباشته ام

پاک نشود به دریایی پوزه سگ

 از این شستو شو

چشمانم میسوزد

دلم هم میسوزد

آری

آنجایم هم میسوزد

 

الحاقی صبح چهار شنبه : بسی خنده نمودیم - کسی رو دست فلان ابن هیچ کس در طنز بلند شد - بعضی افراد آنقدر احمقند که حتی نمیشود باور کرد.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/04/04 و ساعت 9:13 |