"اصلا چه معنی داره کسی تو این خونه وقتی قهره حرف نزنه؟"* برای من اولین جمله ای بود که از تلویزیون گرفته بودم و واقعا بارها و بارها به دادم رسید، حتی میشد باهاش خاطره تلخ اولین روز و دست ندادن رو هم پاک کرد. اما کار که بیخ پیدا میکرد از "زنمه حقمه طلاقش نمیدم، نمیــــــــدم"** استفاده میکردم، دیگه یه وضعی شده بود که تا من اینارو میگفتم اخما باز میشد و لبها به خنده میشکفت، هر چند دیگه دفعات آخر حنام رنگ نداشت و این ترفندها و صد ترفند دیگه کارگر نیافتاد.
من فکر میکنم وقتی یکی مثل خسرو شکیبایی میره باید براش شادی کرد، چون اون دنیاش صد در صد تامینه، فقط من بابت این دو جمله بهش بدهکار بودم. "خسرو شکیبایی ازت متشکرم، روزهای تلخ زیادی رو برام شیرین کردی، سفر به خیر عزیز".
*: خانه سبز
**: هامون
الحاقی ۹:۲۲ صبح : چه حسی داره زیر باد کولر تو تابستون از سرما بلرزی و بستنی با نون!!! بخوری و به این فکر کنی که رنگ فانت به پس زمینه نمیاد و همزمان موسیقی "Love Story" رو در بلاگ بهزاد گوش بدی و چند بار نوشته خودت رو بخونی؟ مطئنا حس گریه نباید باشه! یکی منو واسه خودم شرح بده لطفا...
