تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه
حسی غریب دارم ، ناباورانه چون روحی تازه وجودم را پر میکند ، این توسن بادپا روزهای زیادی را آرام و بی صدا بدون سوار روی زمین به دور از چشمه نبوغ گذرانده ، بالهای پروازم ضعیف شده ، این حس غریب دلش پرواز می خواهد ، روزها را تمرین پرواز میکنم ، تا روزی که این جسم سنگین شده را از زمین جدا کنم و دوباره اوج بگیریم ، با بالهای بلند آرزو آسمان و کوهها به نظرم کوچک می آید و این بهار و آن چشمها و این باد موافق که عصرها میوزد شوق پریدن را در من صد برابر میکند ، تا اوج نگیرم نوشتنم نمی آید ، نسیم بهاری که میوزد هر کدام از پرهایم تمنای پرواز میکند و دردم می آورد ...

 پگاسوس

پگاسوس : اسب بالدار ، موجودی افسانه ای که از فرهنگ پارسی به فرهنگ اروپایی راه یافته است . اسب بالدار (فرس اعظم) هفتمين صورت فلکی بزرگ آسمان است . اين صورت فلکي دراواخر مهر ماه به بیشترین زاویه از افق می رسدوبه علت داشتن بخش مربعي شکل که ستاره آلفاي آن متعلق به صورت فلکی آندرومدا است ، يافتنش در آسمان کار مشکلي نيست  و مي توان آن را در قسمت  پائيني آندرومدا با دنبال کردن  راس المسلسله که در قسمت شرقي مربع است پيدا کرد .  ستاره منکب الفرس يک غول سرخ است که داراي قدر متغيیر بين  3/2 تا 7/2 است . جنب الفرس هم با قدر 8/2 در قسمت جنوبي ستاره آلفا قرار گرفته است . در افسانه اي گفته مي شود كه بر قله كوه پارناس چشمه اي وجود داشت ، كه هر كس از آب آن مي نوشيد داراي نبوغ و استعداد شعر پردازي و قدرت خلاقه مي شد . به هر حال رسيدن به اين چشمه جادويي امكان پذير نبود ، مگر با كمك اسب بالدار . امروزه مردم هنوز هم گاهگاه در مورد شاعران موفق در ضرب المثلها مي گويند "او بر پگاسوس اسب سواري كرده است" . اين چشمه در اختيار الهه هاي شعر و موسيقي ، هنر و دانش است . صورت فلكي فرس اعظم اغلب وارونه نمايش داده مي شود . اين امر شايد از آنجا ناشي مي شود كه قهرمان افسانه اي " بلروفون به اسب بالدار لجام زده بود ، مي خواست با او تا ژرفاي آسمان پرواز کند تا در آنجا با خدايان زندگي كند . اين موضوع چنان زئوس را خشمگين كرد ، كه اسب و سوار كار را از هستي ساقط كرد و آنها را بر زمين پرتاب كرد .

منبع : کتاب صورتهای فلکی نوشته دکتر اوبلاکر ترجمه بهروز بیضایی

 

پ.ن: از من انتظار زمینه ساده مشکی نداشته باشید ، زمینه جدیدم خیلی دخترونه شده ، هر چند خیلی شاد بودن رنگ پروانه ها رو دوست دارم اما به زودی عوضش میکنم ، الان وقت ندارم ، به زودی . در ضمن فرصت نشد به بلاگهای دوستان سر بزنم ، سعی میکنم در اولین فرصت جبران کنم ، برای همتون آرزوی شادی و سلامتی میکنم.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/02/28 و ساعت 16:7 |

Love... Thy will be done

I can no longer hide
I can no longer run
No longer can I resist the guiding light
It gives me the power to keep up the fight
Love...thy will be done
Since I have found you my life has just begun
And I see all of your creations as one perfect complex
No one less beautiful or more special than the next
We are all blessed and so wise to accept
Thy will love be done

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/25 و ساعت 19:20 |
عدّه ام بالاخره سر آمده ، یازده ماه تحمل درد جانگداز و یازده بار دور کردن غم چون خونآبه ای کثیف... دلم آبستنی عشقی نو میخواهد ، مثال آن عشق خردسالی که یازده سال پیش آفریدیم و یازده ماه پیش مرگش را به چشم دیدم و هنوز باور ندارم...

                                                                                   ۲۲-۲-۷۶

                                                                                   ۲۲-۳-۸۶

                                                                                   ۲۲-۲-۸۷

 

پ.ن : عشق دوباره مانند خوردن توت فرنگیست پس از مسواک زدن - توت فرنگی به ذات دلربا و خوش طعم است اما پس از مسواک زدن طعمی بد و گاها تلخ دارد...

پ.ن: ظهر امروز یادآور آن روز دور بهاری بود که هنوز قاصدکها خبر کش دلدادگان بودند و پیامکها زیبایی آنچه عشق مینامیم را لجن مال نکرده بودند...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/02/22 و ساعت 23:59 |
من : "تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی..."

تو : "تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم."

ترفند آخر را زدم ، ابلهانه ، شازده کوچولو کتاب مقدس تو بود و من آنسوی سیمهای تلفن تقلب میکردم و از رو میخواندم ، به سادگی جواب را گفتی ، انگار ساعتها پیش میدانستی که آس پیک من چه خواهد بود ، گفتی چند خط بالاتر را بخوان تا جواب بگیری ، هنوز هم در عجبم که آیا تو نیز از رو میخواندی !؟ فرصتش را نداشتی که حتی کتاب را بیاوری... و صدای بوق اشغال تلفن هنوز هم ادامه دارد...

 

متن کامل شازده کوچولو و روباه

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/20 و ساعت 10:10 |

تو را در خواب میبینم

پس از باران پس از طوفان

پس از شبگردی شبها

پس از همخوابی ِ خوبان

*******

تو می آیی چه شبنم وار

چو آن آهوی دلواپس

-که مادر گفت*-

که یادت نیست و یادم هست

*******

تو می گویی از آن عهد

به رنگ لاله و به وسعت دریا

و می غلتد اشک

سبک چون ابر، عزیز چون فردا

*******

من از این خواب میترسم

از این فریاد از این شیون

از این عهد پاره پاره کهنه

از این دنیا از این خویشتن

*******

شکوه و عزّتَت برباد

ای عهدِ نابجا ای پیمان

پایانت نزدیک باد

ای زندگی ِ چون زندان

 

*: مادرم روزی معشوقم را "آهوی دلواپس" نامید و چه به دلم خوش آمد.

پ.ن: سری بزنید ، به نظر من خواندنی آمد : شهرزادِ هزار و یک داده

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/02/15 و ساعت 14:14 |

به وسوسه ای نامعلوم

خوشه گندم را چیدی

و عشوه کنان پیش آوردی

شیطان با ترفندی خوشه را ربود

او به زمین تبعید شد

تو و من در بهشت ماندیم

طاقت این همه لوندی نداشت

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/13 و ساعت 15:6 |

اسب سرکش احساس را رها میکنم

وحشیانه به دنبال جفتی میگردد

و تو ادعای پرستش میکنی

با احساس من همبستر شو

این اسب وحشی بکارَت نمیفهمد

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 8:6 |
You took your coat off and stood in the rain
You were always crazy like that
I watched from my window
Always felt I was outside looking in on you
You were always the mysterious one with dark eyes and careless hair
You were fashionably sensitive, but too cool to care
Then you stood in my doorway, with nothing to say
Besides some comment on the weather
Well in case you failed to notice, in case you failed to see
This is my heart bleeding before you, this is me down on my knees
These foolish games are tearing me apart
Your thoughtless words are breaking my heart
You're breaking my heart
You were always brilliant in morning
Smoking your cigarettes and talking over coffee
You philosophies on art, Baroque moved you
You loved Mozart and you'd speak of your loved ones
As I clumsily strummed my guitar
You'd teach me of honest things
Things that were daring, things that were clean
Things that knew what an honest dollar did mean
So I hid my soiled hands behind my back
Somewhere along the line I must've gone off track with you
Excuse me, think I've mistaken you for somebody else
Somebody who gave a damn, somebody more like myself
These foolish games are tearing me apart
You're tearing me, tearing me, tearing me apart
Your thoughtless words are breaking my heart
You're breaking my heart
You took off your coat and stood in the rain
You were always crazy like that

Jewel - Foolish Games - Download Here

P.S: Just to be free for a second

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/11 و ساعت 8:2 |

زنـدگــان را مـردگـی بــاشـد تـمــام    مــردگــان را عــاشـقــی نــایــد کـلام

در طریقِ مستی پایِ من شکست    پــس بـه راهِ نــیـسـتـی بــودم مُـدام

مـرده بــودم زنـده کـردیـم سـاقـیـا    نـوش داروسـت بادِه اَت ریزم به کام

مـن اسـیــرم گـر اسـارتــگـر تـوئـی    هـــســتـــی مـــائــی و آزادی حـــرام

بَس جـفاکردی به من صاحب نـظر،    گــر درونــم بــنــگـری گــردی تـو رام

پَـــر زنــان تــا اوج فـــردا مـــیــروی    بـر حـذر باش ، تـو نـیـز اُفـتی به دام

من بـگریم سُـجـده وار در هـر نمـاز   حاجتـم وصل و عـاشقـی باشد مرام 

شـرح هـجـران گـر مُـکــرّر مــیـکـنـم    ســالــهــاســت کـــز دعــا دارم دوام

 

                                                                     ۶ اردیبهشت ۸۷

 

درد دل : غزلکم از من گله نکن که اگر ضعف من نبود تو هرگز غزلک نمیشدی و غزلِ خشک و خالی نامت میگذاشتم ، از ۶۰ بیننده گله کن که آمدند و خواندندو انتقادی نکردند تا من قوی تر شوم و تو رشد کنی!!!

پ.ن: "ک" غزلک هم "ک" تحبیب است و هم "ک" تصغیر . "غزلکک" هم خوش آوا نیست.

الحاقی: رضاجان و سیمین عزیز ، متشکرم که وقت گذاشتید . رضاجان مطمئنا شما را صاحب نظر میدانم که چشم به راه انتقاد شما هستم و هدف من بهتر شدن است و راهنمایی های شما دوستان بسیار گرانبها . شاید انتظار زیادی باشد که دوستان عزیز وقت گرانبهایشان را صرف غزلکهای ضعیف من کنند ، اما من که جز شما کسی را ندارم که این زحمت را به گردنش بیاندازم ، باز هم تشکر میکنم . سیمین عزیز نویسنده ای در سطح من حتی با چند بار بازخوانی شعر مشکلات وزنی آنرا احساس نمیکند ، زیرا ذهن و زبان وی به درست دیدن "سکته" ها عادت کرده است ، از لحاظ بار معنایی مصرع دوم بیت اول و مصرع دوم بیت آخر نارس است ، اما به طور کاملا اتفاقی دو مصرع اول آمد و قافیه انتخاب شد و عجیب قافیه سختیست و مجبور شدم در پایان سرهم بندی کنم ، اما از نظر وزنی خودم اشکالات را به همان دلیل که گفتم احساس نمیکنم ، اگر فرصت داشتید خوشحال میشوم دقیقتر به "سکته" ها اشاره کنید. به نظر من  "ملا لغتی" بودن و انتقاد از کوچکترین اشتباهات در مورد غزل برخلاف دیگر مسائل زندگی کار بجاییست. سلامت و شاد باشید.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/02/06 و ساعت 9:54 |

گنبد گیتی، دماوند - اردیبهشت ۸۷ 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 11:45 |
http://www.fileden.com/files/2008/4/18/1873052/Siacomic/siacomic002xyz.jpg

پ.ن: روی کیف کلاس اولم یه عکس گنده از "مدرسه موشها" بود - اینجا اینقدر تصویر کوچیک شده معلوم نیست - همه تو خونه فکر میکردن شوق و ذوق من الکیه و تا پامو بذارم تو مدرسه گریم در میاد - خبر نداشتن من چه جونوری هستم - در ضمن از خاطرات قبل از دبستان چیزی که خیلی جالب باشه یادم نمیاد - اگر چیزی یادم اومد بعدا میذارم.

پ.ن: دوران قبل از دبستان من با ماشین بازی و یادگیری جدول ضرب پر شد ، یه عروسک هم بیشتر نداشتم ، اونم یه خرس گنده بود ، تقریبا از خودم گنده تر ، تو این مجموعه کوچیک شدش رو گذاشتم.

پ.ن : اگر خواستید ایراد بگیرید که چرا بعضی جاها تکراریه از قبل بگم که همین حدود 3 ساعت طول کشیده ، واقعا حوصله اینکه بیشتر روش کار کنم رو نداشتم...

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/02/05 و ساعت 9:45 |
 

*: اِلفها (Elves) موجوداتی افسانه ای هستند که چشمانی نافذ دارند و گوشهایی بلند و نوک تیز. اِلفهای سرزمین آزروث ماه پرست هستند و خود را اِلف شبانگاه (Night Elf) مینامند، اما از آنجایی که من ماه پرست نیستم! این نکته را کلا در "کامیک"های من فراموش کنید. آنها عمر بسیار طولانی دارند و به ندرت بچه دار میشوند، مرکب آنها ببر های بزرگ درنده است و شبها قدرت بیشتری دارند زیرا مادر ماه (Elune) همراه آنهاست

**: آزروث (Azeroth) نام سرزمین افسانه ای شرکت بلیزارد (Blizzard) است که ده نژاد از جمله اِلفها در آن زندگی میکنند.

پ.ن: لیست نژادهای آزروث و شرح کوچکی در مورد هر کدام را میتوانید اینجا بخوانید

پ.ن: از کودکی به "کامیک" علاقه زیادی داشتم ، در کنار کتابهای کلفت و زمختی که میخوندم "تن تن" و ماجراهاش همیشه برایم سرگرمی لذت بخشی بود ، مهری عزیز از کودکیش مینویسد و دلم خواست که من هم از خاطراتم بگم ، مدتها بود که به موضوعی برای ساخت کامیک فکر میکردم ، با یک تیر دو نشان زدم ، اول اتود زدم ، چشمتان روز بد نبیند ، طراحی من از نوشتنم هم بدتره، استفاده کردم از قالبهای سه بعدی شرکت بلیزارد و فضای رویایی آن ، سرزمین آزروث سرزمین موعود می تواند باشد ، سرزمینی که پس از جنگ همه فقط و فقط به ساختن و پیشرفت فکر میکنند ، این اولین تجربه من برای کار "کامیک" است و بطور کلی این سبک کار بیشتر مناسب کودکان است و قرار نیست پربار باشد ، من هم استفاده میکنم و خاطرات واقعیم را در این قالب مینویسم ، هم سرگرمی خوبیست هم نوعی تمرین هم نوعی "اتو بیوگرافی" ، امیدوارم ارزش یک بار خواندن را داشته باشد.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/02/04 و ساعت 1:29 |

If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face the world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

اگر فردا نیاید

آیا میداند که چقدر دوستش داشتم؟

آیا همه راهها را رفته ام تا هر روز به او نشان دهم

که او همه کس من است؟

و اگر زمان من سر آمده باشد

و او باید بدون من با این دنیا روبرو شود

آیا عشقی که در گذشته به او ورزیدم

کافی خواهد بود تا (در آینده) باقی بماند ؟

اگر فردا نیاید

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/02/02 و ساعت 6:1 |