تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه

-اما درد ندارم...

دراز کشيده‌ام روی تخت و از پنجره‌ی اتاق خيره شده‌ام ‌به نيمی از صبح در ساعتِ ده. خيره شده‌ام به آسمانِ سپيد و برگ‌های سبز درختان بلوط. حس می‌کنم چيزی برای هميشه در من مرده است. چيزی گنگ. نمی‌دانم چه. اما چيزی مرده است. حسی است مثل حس دختری عاشق که برخلاف ميل‌اش ناچار ‌شده ‌است سقط جنين بکند. مثل حسی که «ش» داشت. وقتی رفت توی دستشويی . برگشتم روی مبل؛ خيره به دو کبوتری که آمده‌ بودند پشت پنجره‌ام. می‌چرخيدند و سر فرومی‌بردند توی گلوی هم. فکر کردم چاره نيست. شايد اين پيام تقدير است. شايد بهتر باشد، همانطور که خودش يک‌بارگفته بود، بار و بنديل‌مان را ببنديم و برويم به آمريکا؛ جايی که چشم‌مان به چشم هيچ آشنائی نيفتد؛ بی‌خيال اين هموطنان که انگار کار ديگری ندارند جز فکر کردن به پائين‌تنه‌ی من و او. از دستشويی بيرون می‌آيد؛ نوارِ آزمايش توی دو انگشت‌اش؛ انگار ورقه‌ء امتحانِ. حالت چهره‌اش دو اسلايد مختلف است افتاده روی هم: يکی خندان، يکی نگران. از همين حالا نوع راه رفتنش عوض شده است. حالتِ زنی آبستن که وقتِ رفتن، با هر لنگری که می‌دهد به تن انگار يادآوری می‌کند به خود و به ديگران که عزيزترين موجود جهان در درون اوست. به خودم می‌گويم چه خوشبخت است کودکی که مادرش کسی مثل او باشد. بيست و دو سال بيشتر ندارد اما همانقدر داناست که زنی چهل ساله‌. می‌داند کی چه کار کند يا نکند. می‌داند چه‌ چيزی را بگويد، چه چيزی را نه. می‌نشيند روی پاهايم، و سرش را می‌گذارد روی شانه‌ام. نوارِ آزمايش را از او می‌گيرم. نگاهی به آن می‌کنم و سرم را می‌گذارم روی شانه‌‌اش. بگذار سکوت حرف بزند. بگذار حالا که نوبتِ سخن گفتنِ شانه‌هاست، آنها تصميم بگيرند برای زندگی‌مان. می‌گويم: «‌باشد، برويم به آمريکا.» انگشتش را می‌گذارد روی لب‌هايم، و گونه‌ام را می‌بوسد: «فردا می‌روم درش می‌آورم.»...

                                                           وردی که بره ها میخوانند - فصل ۳۷

 

پـــر کـــن پـــیـــالـــه را کــیــن جـــام آتــشــیــن ره بــه حــال خــرابــم نـمـیـبـرد

این جامها که در پی هم می شود تهی دریای آتشست که ریزم به کام خویش

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/01/30 و ساعت 19:41 |
بدو بدو حراجش کردم

عمری غم میفروشم به یک سکه سیاه

-راستی با چند سکه سیاه لحظه ای شادی میتوان خرید؟-

بدو بدو حراجش کردم...

 

 

امشب میزبانم نازنین دوستانی را از جنس بلور، تمام عیدی هایم را دادم، قلکم را هم شکستم، تدارک دیده ام بسیار، چند ساعتی هم شادی اجاره کردم که توان خرید نبود، تشریف بیاورید خوش خواهد گذشت با حضور این همه مهربانی، چشم براهم دیر نکنید نیمه شب آدینه (امشب)...

 

پ.ن صبح آدینه: دوستان بد قول شب گذشته جایتان بسیار خالی بود، امیدوارم به هر دلیل که نیامدید شبی خوش و فرح بخش را گذرانده باشید، زهرای بزرگوار ، رضای عزیزم ، کتایون عزیز ، ریحان عزیز ، مریم عزیز ، رفیق آشنا! ، خودخواه آشنا! ، گندم عزیز ، ۰۰۰۰ ، و همراه خوبم عسل مهربان از حضور سبز همگیتان سپاسگذارم .

قرار بر این شد ترفندی بزنیم و شب نشینی ها کمی خصوصی تر برگزار شوند ، منتظر اوامر زهرا بانو هستم ، به زودی از طریق نظری خصوصی برای دوستان همراه چگونگی برگزاری شب نشینی ها را اعلام خواهم کرد.

 پ.ن جدید: سپاسگزار را با "ذ" نوشتم ، تقصیرش گردن کی بورد بی لیبل !!!!!!!

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/29 و ساعت 17:43 |
دیر است و دیوانه ام میکند

"دیر است"

اما تو نگو نمیخواهم از زبان تو بشنوم

دیر است عشقمان را پاس بدار

قبل از رها کردنم مرا تطهیر کن

بگذار همبستر شویم تا گناهانمان بخشوده شوند

دیر است دیر است دیر است

اما نه آنقدر دیر...

 

پ.ن: "My Wildest Fantasy" را تقدیم میکنم به دوست خوبم فانتازیو

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/01/28 و ساعت 5:23 |
کبودی آسمان عصر

بوی خوش بهار...

پناه میبرم به آغوش فاحشه ای

اینجا هم خاطره تو رهایم نمیکند؟

 

 

 ۲۶/فروردین ۲۳:۲۷ : امشب زندگی بَد بوی مرگ میدهد...

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 23:4 |
بهار امسال

حسرت شکوفه بادام برای رسیدن

حسرت روح تو برای کامل شدن

حسرت چرخی دوره گرد برای فروختن

حسرت جسم من برای "چاغاله بادام"

 

پ.ن: پیش از عید عهد کردم که دیگر چاغاله بادام نخورم، چون درست نیست از ناپختگی دیگران برای لذت های لحظه ای (سوء) استفاده کنیم، خوشحالم که فصل چاغاله رو به اتمام است و هنوز کسی نگاه حسرت بار مرا به چرخ دوره گرد با آن چاغاله های آب زدهء مزین به گوجه فرنگی های سرخ متوجه نشده است، تا بهاری دیگر (اگر بیاید).

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/01/24 و ساعت 19:27 |
خشم یا غم

تشخیصم نَم کشیده

مشتم دل تنگِ دیواره

خشم یا غم؟

 

 

هنوز فرصت باقیست 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/22 و ساعت 16:24 |
-زمزه ای میشنوم-

             "خواب در چشم ترم میشکند"

و چشمان من تر بودن را فراموش کرده اند

-نه از خوشی که از درد-

-زمزه میکنم-

             "خواب در چشم ترم میشکند"

و چشمان من -خود- تصمیم به خواب ندارند

 

پ.ن: از صبح دیوونه شدم اینقدر این جمله رو زمزمه کردم - کاملا ناخودآگاه

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/01/20 و ساعت 3:28 |
روزها به انتظارت مینشینم، تا رخ بنمایی، شبها دستانم را به سوی تو دراز میکنم، تا آنها را بگیری و از تنهایی بیرون بیایی، ای ماه تو از من تنها تری...

 

پ.ن: برگفته از فیلم Sabrina و به یاد "هامفری بوگارت" و "اودری هپبورن" که برای من اسطوره اند.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/18 و ساعت 8:35 |
گفتی : دوست ندارم غصه دار باشی.

گفتم : غصه دارم کردی...

گفتی : برو عاشق شو.

گفتم : ای ساده! عاشق تو ام...

گفتی : لذت عاشقی در فراق است نه وصال.

من هیچ نگفتم...

                               ۱۵ فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/15 و ساعت 4:54 |
اونی که اون بالایی

"مزن بر سر ناتوان دست زور..."

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/01/13 و ساعت 23:46 |
شــکــایــتــی دارم ای پــادشــاه جــهان      کــه مَــصـــدر عـــدلـــی و مَــظـهــر احـســان

دنـیـا بـه کـام بـود و چـهـار فصل بـهـاری    واژگــون شـده اسـت و دوازده مـاه پـایـیـزان

چـون نـسـیـم بـهار و آفـتـاب تــابـسـتـان     یــار مـن بـــود ، خــوبــتـر از هــمـــه خــوبـــان

عــهـد شـکـسـت و جـگـر مـا خــون کــرد     خـــریـــد گــــرانـــی و فــروخــــت مـــرا ارزان

سالی چرخ گردون به کام مــن نـگشــت     تـــنــهـــا گـــذشــــت و بـــی لــــب خـــنــــدان

حـیـران گـشـتـه ام و در عـجــبِ کـار دل     نـادیــده عـــاشــق گشـتـه و اشک در مـژگان

چـون پـنـجـه آفـتـاب و قـرص کـامل مـاه     مــعــشــوق تــازه ام را نــبــود یــک نُــقـصـان

نـه تـوان دارم گـذرم از گـنـاه یـار قــدیـم     نـه جـرات بــه یـار نـو کـنـم عــشـق را عَـیـان

یـارب اگـر  داد مـن از تـقـدیـر نـستـانــی     دگر عاشق نمـیشـوم ، این خـط و این نشان

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/01/12 و ساعت 9:3 |
به فرموده خانم دکتر عزیز وارد بازی تلخ و شیرین "سیزده به در" میشوم، از نظر من معمولا افراد دو چیز را ایده آل مینامند، چیزی که هرگز نداشته اند و امکان داشتن آنرا نداشته اند، چیزی که داشته اند و از آن راضی بوده اند و از دست داده اند، ایده آل من بیشتر از نوع دوم است با کمی چاشنی از نوع اول...

دستها حرفهای زیادی برای گفتن دارند، خیلی بیشتر از کلمات، اما دست هرکسی سخن نمیگوید، بانوی رویاهای من دستی دارد که بیش از تمام دنیا حرف گفتنی برایم دارد، در آن لحظات میتوان از تمامی امیال انسانی و حیوانی و حتی کلام -که کلام ساده ترین راه ارتباط انسانهاست- به سادگی جدا شد و حتی زمین زیر پا را احساس نکرد، لحظه ای که آرزو میکنم دنیا بایستد...

سادگی را نمیتوان با تمرین به دست آورد، حتی تظاهر به سادگی در دراز مدت ممکن نیست، بانوی من همزمان که هوش و ذکاوت دارد ساده است، آنقدر ساده است که نمیداند عاشق است...

کدام الهه را دیده اید که زیبا نباشد؟ بانوی من زیباترین نیست اما من وی را زیباترین میبینم، موهای بلند و صاف دارد و پوستی نرم و روشن... بدور از نوآوری های پست مدرن، آراسته و پاکیزه و ورزشکار، او یک ملکه تمام عیار است...

شاید موارد بالا بیشتر شامل بازی "آرزوهای محال" میشود تا "یار ایده آل"، اگر بخواهم واقعیت گرا تر باشم با اطمینان میگویم همراه من هر که هست "لُمپن" نیست که لحظه ای برای من قابل تحمل نخواهد بود! اهل سوء استفاده نخواهد بود، که من بسیار میدان میدهم، در نظرکده خانم دکتر نوشتم اگر به بیست سالگی برگردم انتخابم را عوض نمیکنم، بلکه راهم را تغییر میدهم، اما اگر قرار بر انتخابی جدید باشد کسی را انتخاب میکنم که جنبه بینهایت اعتماد و مثبت اندیشی من را داشته باشد که مطمین نیستم بتوانم خودم را تغییر دهم...

پ.ن۱: این نوشته را به سادگی بدون پیش نویس و بدون ویرایش نوشتم، دوباره میخوانمش، اما تصمیم ندارم تغییری بدهم، شاید مطلبی جدید به ذهنم برسد و آنرا اضافه کنم.

پ.ن۲: تراوشات ذهنی ۱۴ ساله که معروف است به "ایده آلگرا"ی "واقعیت گرا" بهتر از این نمیشود، هنوز نخوانده از تناقضات نوشته ام خبر دارم، همانگونه که سالهاست میدانم ایده آلگرایی با واقعیت گرایی در بسیاری از نکات متنافر است.

پ.ن۳: جسمم ۲۸ ساله است، اما دوستانم میگویند که مغز من با نصف سرعت رشد کرده است.

پ.ن۴: آری ، اگر قرار باشد از ایده آل بنویسم "آنچه یافت مینشود" را مینویسم، هر چند فکر میکنم چون همیشه به کم قناعت کرده ام.

الحاقی ۸ صبح: پس از خواندن متن "بازی" -که به همه چیز میماند جز بازی- دیدم قسمتهایی را جا انداخته ام : "اما ایده آل برای هر کسی کیست؟ ظاهرش چگونه است؟چه تفکری دارد؟ علائقش چیست؟ نگرشش به جهان چگونه است؟ اصلا ملاکهای تعیین  یک فرد ایده آل کدامند؟"

جواب دو سوال اول را که قبلا داده ام، جواب دیگر سوالها را با خودخواهی تمام و آیده آلترین جوابی که به ذهنم میرسد میدهم و تصمیم دارم به کودکانه ترین نکات هم بپردازم: مذهبی نیست، اما اعتقاداتی دارد، اول و مهمتر از همه به خدا اعتقاد دارد، نه از روی اجبار و تقلید، بلکه به اعتقاد قلبی رسیده است، جهان را زیبا میبیند، مثبت اندیش است اما همه جوانب را میسنجد، به طور کلی نه سنتیست نه پست مدرن، شاید نقطه ای در میان، باران را دوست دارد و مسافرت را، اهل مطالعه است و شعر، دوست دارم بیشتر از من از ادبیات سررشته داشته باشد، شاید به این دلیل که مادر و پدرم اینگونه اند و از دید من ایده آل ارتباط برقرار میکنند، مادرم کاملا مسلط به ادبیات و اهل مطالعه و پدرم مسلط به ریاضی و جبر و هندسه، من هم نقطه وسطی مانده و رانده از هر دو سمت، بگذریم... دوست دارم اهل فیلم باشد که من زیاد فیلم میبینم، حکم را خوب بلد باشد که عادت به باخت ندارم و پوکر و دیگر بازیها را هم دوست داشته باشد، سبک مشخصی در موسیقی داشته باشد، و ترجیحا راک، اگر اهل ساز باشد که چه بهتر، در پایان ملاکهای تعیین کننده برای من نوع تفکر و تربیت و فرهنگ است با کمی چاشنی ظاهر و علایق مشترک...

پ.ن۵ : من هم خوب پرچانه ام!!!!!!!

پ.ن۶: نظرخواهی برای این نوشته به اشتباه غیر فعال بود، من با آغوش باز میپذیرم انتقاد را،  برای اولین بار دل گفت و دست نوشت و مغز واسطه نبود، میخواهم نظرات دوستان را بدانم، مایه شادمانیست. دعوت میکنم از دوستان عزیز Sunjoon ، بنفشه رافع ، فانتازیو ، فلان ابن هیچ کس ، مهری ، آرزو و استاد امید صیادی  تا بنویسند از همسر ایده آلشان  "اما ایده آل برای هر کسی کیست؟ ظاهرش چگونه است؟چه تفکری دارد؟ علائقش چیست؟ نگرشش به جهان چگونه است؟ اصلا ملاکهای تعیین  یک فرد ایده آل کدامند؟" و تمامی دوستانی که این نوشته را میخوانند.

پ.ن۷: هنوز "همزه" را برای "مطمین" پیدا نکرده ام، کی بورد من فارسی ندارد!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/11 و ساعت 7:13 |
این روزها

کارم شده گوش کردن به فانتزی غایب

و حسادت به مرغ عشقهای پدرم

که به مارک تنبان یکدیگر کاری ندارند

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/01/10 و ساعت 20:40 |
وقتی دراز میکشم

کج میشود زمین

اما همه چیز سر جایش میماند

 

وقتی دراز میکشی

زمین کج نمیشود

اما سُر میخورد ایمان من

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/08 و ساعت 7:14 |
سلام و صد سلام دوستان عزیز و  مهربانم

چندیست عده ای از دوستان عزیز دعوت میکنند به روشنی ، به هفت آرزوی محال ، من نیز به نوبه خود دعوت میکنم از تمامی دوستانی که این نوشته را میخوانند و نام نمیبرم که هر جا دوستی نام برده بود بسیاری را از قلم انداخته بود و نام نمیبرم که از حوصله خواننده و توان سر انگشتان من خارج است تعداد مدعوین...

پس ای همراه و ای دوست از شما دعوت میکنم که در بلاگ خود بنویسید "هفت آرزوی محال" خود را و اگر میتوانستم واجب میکردم بر تمامی دوستان ، قسم میدهم شما را به حرمت عشق و اندیشه که بنویسید و مرا خبر کنید ، پس همه دوستان (حتی اگر دفعه اول است به کلبه من سر میزنند) بنویسند هفت آرزوی محال را ...

دعوت به سرزمین آرزوها دعوت به یک کوچ دسته جمعیست
از سرزمین غمها به سرزمین شادی
از بی هدفی و پوچی به هدفمندی و انگیزه
باشد که بیاندیشیم به فردایی بهتر
دست در دست هم و در کنار هم
باشد که تلنگری باشد...

سرتان سبز و دلتهاتان بهاری

پ.ن: پیشاپیش آرزومندم خداوند یاری دهد شما را به هر آنچه صلاح شماست و در رسیدن به آرزوهایتان ...

در ادامه مطلب بخوانید هفت آرزوی محال عده ای از دوستان را ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/01/07 و ساعت 17:38 |
سکوت اینجا گوشهایم را به درد می آورد، ریهء دشمن است و معدهء دشمن، پس جرعه جرعه بنوش و حلقه حلقه دود کن، شاید فراموش کنی باران را...

                                                          فریدون کنار - ۴ فروردین ۸۷ - ۴ بامداد

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1387/01/04 و ساعت 4:8 |
مژده ای دل که  دگرباره بهار آمده است        خوش  خراميده  و با حسن  و  وقار آمده است
 به  تو ای  باد  صبا  می دهمت  پيغامی         اين پيامی است که از دوست به يار آمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد       آرزويی است  که از دوست  به يار آمده است

 

درود و صد درود

نورزتان پیروز ، دلاتون سبز و اهورایی ، اهرمن از شما دور ، هُورمَزد همراه شما باد

 تاريخ ‌ نوروز در ايران‌

                                                                         سیاوش - نوروز ۸۷


+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 0:0 |