بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
|
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش + نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/07/11 و ساعت
11:32 |
یکشنبه - ۸ مهر ۱۳۸۵
نظر کارشناس (مصاحبه گر) : بیگناه به علت جنون ذاتی ، حبس انفرادی در سلول شماره ۷ ، روزی ۳ میلی گرم مورفین برای شروع ، همواره لباس تیمارستان حتی در انفرادی امضا:پروفسور کِرِیزیوفسکی + نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1386/07/08 و ساعت
1:44 |
با يک شکلات شروع شد، من يک شکلات گذاشتم توي دستش او يک شکلات گذاشت توي دستم، من بچه بودم او هم بچه بود، سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد، ديد که مرا ميشناسد ، خنديدم . گفت دوستيم؟ گفتم دوست، گفت تا کجا؟ گفتم دوستي که تا ندارد ، گفت تا مرگ!! خنديدم و گفتم من که گفتم تا ندارد! گفت باشد تا پس از مرگ! گفتم نه نه نه تا ندارد. گفت قبول تا انجا که همه زنده مي شوند. يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم. خنديدم .. گفتم تو برايش تا هر کجا دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا ان سر دنيا، اما من اصلا تا نمي گذارم، نگاهم کرد، نگاهش کردم، با ور نمي کرد، مي دانستم، او مي خواست حتما دوستيمان تا داشته باشد، دوستي بدون تا را نمي فهميد. گفت بيا براي دوستيمان يک نشانه بگذاريم، گفتم باشد بگذار ، گفت شکلات، هر بار که همديگر را ميبينيم يک شکلات مال تو يکي مال من باشد؟ گفتم باشد.هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي کرديم يعني که دوستيم، دوست دوست، من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند ان را مي مکيدم، مي گفت شکمو! تو دوست شکموي هستي، و شکلاتش را ميگذاشت توي يک صندق کوچولوي قشنگ. مي گفتم بخورش! مي گفت تمام ميشود، مي خواهم تمام نشود براي هميشه بماند، صندوقش پر از شکلات شده بود، هيچ کدامش را نمي خورد، من همه اش را خورده بودم، گفتم اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها آن وقت چه کار مي کني؟ گفت مواظبشان هستم. مي گفت مي خواهم نگهشان دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم نه نه نه دوستي که تا ندارد. يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است، من بزرگ شده ام، من همه شکلات ها را خورده ام، او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خدا حافظي کند، مي خواهد برود، برود آن دور دورها، مي گويد ميرم اما زود بر مي گردم، من ميدانم ميرود و بر نمي گردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد، من يادم نرفت، يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين براي خوردن، يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش، اين هم آخرين شکلات براي صندوق کو چکت، يادش رفته که صندوقي دارد براي شکلات هايش، هر دو را خورد . خنديدم،مي دانستم دوستي من تا ندارد، مي دانستم دوستي او تا دارد، مثل هميشه، خوب شد همه شکلات هايم را خوردم، اما او هيچ کدامش را نخورد، حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟
+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1386/07/06 و ساعت
8:0 |
بنفش : خواستم اجازه بگیرم بزارم تو بلاگ خودم ، اما بعد فکر کردم مزه اش به اینه که تو جای اصلیش بخونید - دوشنبه دوم مهر : دو نوازی
نیلی :آهنگی که در حال گوش کردنش با یه صحنه دردناک روبرو شدم امشب ... What's the matter mary jane ? Don't you know that I love you ?... Alanise Morisette آبی : ... شهپر شاه هوا اوج گرفت - زاغ را دید برو مانده شگفت - سوی بالا شد و بالاتر شد - راست با مهر فلک همسر شد - لحظه ای چند بر این لوح کبود - نقطه ای بود و دگر هیچ نبود "پرویز خانلری" سبز : مصاحبه رییس جمهور با شبکه خبری CNN - اگر ندید از دستتون رفته - سبز سبز بود ... زرد : هر چند هنوز برگها زرد نشدن - اما شبا یه سوز قشنگی داره - اما دیدن این همه بچه مدرسه ای حس حسادت منو به اوج میرسونه ... نارنجی : خشم خشم خشم - این یه دونه مال من باشه - میخوام تنهایی ازش لذت ببرم ... قرمز (اصل کلام) : امشب ساعت 1 که آروم آروم میومدم خونه ، سر خیابون 3 تا موتور که جمعا شش نفر بودن جلوی یه پرایدو گرفتن ، پسر رو با کتک پیاده کردن و جالبه که یه پسر شونزده هفده ساله با یه ریش توری (ریش که چه عرض کنم) خیلی ریلکس بازوی دختره رو گرفت و با زور پرت کرد زمین ، منم که مات و مبهوت تو شیش و بش اینکه پیاده شم یا نه ترمز کرده بودم با یه ژ-3 خوشگل روبرو شدم که عربده میکشید "بچه کو... راه بیافت" ! الانم اینقدر اعصابم خورده که نمیتونی تصور کنی ! نمیدونم واسه کاری که با اونا کردن یا از زوری که به من گفتن و منم از روی عقل!!! یا ترس حرکت کردم ... هر چی کردن حلالشون که فعلا قدرت دستشونه ، اما به خدای احد و واحد ماه رمضون همش دروغه اگه سر سوزنی ثواب به حساب اون ریش توری یا کسایی که اجازه دست درازی به نامحرم رو بهش دادن نوشته بشه ، خدایا داد این مردم رو امشب پیش تو آوردم ، هر چی واسه خودم خواستم که ندادی ، شکرت . اینبارو دست رد به سینم نزن ... پ.ن : میخوام عقاب باشم ، ما به لجن خواری مثل کلاغ عادت نداریم ... + نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1386/07/04 و ساعت
2:31 |
|
|