تبليغاتX
من هيچ من نگاه
 

بیراهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و
می کشید...
زین بعد
همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

زنده یاد حسین پناهی

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1389/12/05 و ساعت 11:46 |

 

Seven billion people out there

 

and sometimes you only need 1

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1389/11/18 و ساعت 8:0 |
باز دوباره صبح شد

من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم

 

 

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1389/07/24 و ساعت 3:33 |
برای با تو بودن-

            کاش یک رویا بودم

وقتی بیدار میشوی، فراموش میکنی


اکنون چیزی برای خود دارم

میل کهن، نماد لذت یاغی

             و قطره اشک کوچک اِروس




+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1389/01/14 و ساعت 13:15 |

She is missing me

I am missing you

You are missing him

He is missing her

She hates you

I hate him

...and the story goes on

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1388/07/22 و ساعت 20:19 |

I've been watching
In Tiananmen Square
Lost my baby there
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She was a short order pastry chef
In a Dim Sum dive on the Yangtze tideway
She had shiny hair
She was the daughter of an engineer
Won't you she'd a tear
For my yellow rose
My yellow rose
In her bloodstained clothes
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was a student of philosophy
Won't you grieve with me
For my yellow rose
Shed a tear
For her bloodstained clothes

She had shiny hair
She had perfect breasts
She had high hopes
She had almond eyes
She had yellow thighs
She was the daughter of an engineer
So get out your pistols
Get out your stones
Get out your knives
Cut them to the bone

They are the lackeys of the grocer's machine
They built the dark satanic mills
That manufacture hell on earth
They bought the front row seats on Calvary
They are irrelevant to me
But I grieve for my sister
People of China
Do not forget do not forget
The children who died for you
Long live the Republic

Did we do anything after this
I've a feeling we did
We were watching TV
Watching TV
We were watching TV
Watching TV
She wore a white bandanna that said
Freedom now
She thought the Great Wall of China
Would come tumbling down
She was a student
Her father was an engineer
Won't you she'd a tear
For my yellow rose
My yellow rose
In her bloodstained clothes
Her grandpa fought old Chiang Kai-shek
That no-good low-down dirty rat
Who used to order his troops
To fire on the women and children
Imagine that imagine that
And in the spring of '48
Mao Tse-tung got quite irate
And he kicked that old dictator Chiang
Out of the state of China
Chiang Kai-shek came down in Formosa
And they armed the island of Quemoy
And the shells were flying across the China Sea
And they turned Formosa into a shoe factory
Called Taiwan
And she is different from Cro-Magnon man
She's different from Anne Boleyn
She is different from the Rosenbergs
And from the unknown Jew
She is different from the unknown Nicaraguan
Half superstar half victim
She's a victor star conceptually new
And she is different from the Dodo
And from the Kankanbono
She is different from the Aztec
And from the Cherokee
She's everybody's sister

She's symbolic of our failure

She's the one in fifty million

Who can help us to be free
Because she died on TV

And I grieve for my sister


Roger Waters

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت 16:9 |
داستانهای من در مسابقه داستانک نویسی هزاردستان:


1- بانک

تصور کاری که میخواست بکنه عرق سرد روی پشتش میشوند، وارد بانک شد، نوبت گرفت و روی یک صندلی خالی نشت، نقشه اش رو توی ذهنش مرور کرد، سعی داشت اضطرابش رو پنهان کنه، دستش رو توی جیبش برد و بسته ای که به دقت ته جیبش پنهان کرده بود رو لمس کرد. اگه به باجه دیگه فرستاده میشد همه نقشه هاش بهم میخورد.

 نوبتش شد، بلندگو شماره رو دوباره اعلام کرد، به طرف باجه رفت

-سلام خانم "س" لطفا موجودی حسابم رو بدید؟

-سلام، امروز باره چهارمه موجودی میگیرید!

                                                                   ***

از بانک اومد بیرون، جعبه حلقه رو توی جیبش لمس کرد، بازم جرات نکرده بود تقاضاشو بگه.




2- شانس

هیچ کس تصور نمیکرد یک سال بعد از آوردنش به خونه، مامانی بالاخره حامله بشه. روزها بغل مامان دراز میکشید و با تعجب زل میزد به شکم ورم کردش، گاهی هم دستای نرمش رو آروم روی شکمش میذاشت.

                                                          ***

اون روز سوار ماشینش کردن و بردنش گردش، سرشو از شیشه بیرون گذاشته بود و باد توی موهاش میپیچید، در که باز شد مثل همیشه فرزی پرید بیرون، صدای گاز ماشین که اومد روشو برگردوند و دور شدن ماشین رو دید، بعد از اون روز گشتن دنبال غذا و فرار از دست سگهای ولگرد هیچ وقت بهش فرصت نداد به ارتباط شکم باد کرده و تنها شدنش فکر کنه.




3- گناه

دو نفر مورد عفو خداوند قرار گرفتند و از جهنم به بهشت رفتند. بهشتیان از یکی پرسیدند "به کدامین گناه به جهنم رفتی؟"  پاسخ داد "در راهی سوار بر الاغ میرفتم، شب شد، افسار الاغ را به پایم بستم و خوابیدم، نیمه شب الاغ راه افتاد و مرا به دنبال خود مبکشید، دستم به هیزمی گرفت، آنرا بر زمین کوبیدم و الاغ را به آن بستم، صبحدم که خواستم راه بیافتم هیزم را درنیاوردم تا رهگذری الاغش را به آن ببندد".

از دیگری پرسیدند "تو چه گناهی کرده بودی؟" پاسخ داد "روزی هیزمی را که چون میخ به زمین فرو شده بود درآوردم مبادا پای رهرویی به آن بگیرد".




+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت 0:0 |
یار دبستانی من، غرق خون است.


+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه 1388/03/31 و ساعت 22:10 |

 

نوروز پیروز

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/12/30 و ساعت 15:10 |
نشستم و بعد از خوندن کلی مطلب جور واجور و آموزنده واسه خودم فکر میکنم، اما یهو یه جا گیر کردم، داشتم فکر میکردم یه چیزایی کهنه اش خوبه، مثلا دوست یا فرش! یا حتی زخم. اما از اونجایی که در فلسفه من عشق از ازل بوده و تا ابد ادامه داره و در نتیجه عشق دوم معنایی نداره و ... و ... و ... آیا عشق هم کهنش خوبه ؟ حتی با درد هجر ؟ این عشق تازه معنیش چیه ؟ تا کی باید به حرمت عشق کهنه تو یه دایره کوچیک دور خودمون بچرخیم و هی غر بزنیم و گاها اشک بریزیم ؟

خوندن این همه بلاگ عشقولانه دل آدم رو به درد میاره، من بازم فرار میکنم، بلاگ خوانی طاقت میخواد و دل گنده، اما جدی عشق کهنش خوبه ؟!؟

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/11/11 و ساعت 15:46 |