بیراهه رفته بودم آن شب
دستم را گرفته بود و
می کشید...
زین بعد
همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
زنده یاد حسین پناهی
|
بیراهه رفته بودم آن شب
+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1389/12/05 و ساعت
11:46 |
Seven billion people out there
and sometimes you only need 1
+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1389/11/18 و ساعت
8:0 |
باز دوباره صبح شد
من هنوز بیدارم کاش میخوابیدم تو رو خواب میدیدم
+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1389/07/24 و ساعت
3:33 |
برای با تو بودن-
کاش یک رویا بودم وقتی بیدار میشوی، فراموش میکنی اکنون چیزی برای خود دارم میل کهن، نماد لذت یاغی و قطره اشک کوچک اِروس + نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1389/01/14 و ساعت
13:15 |
She is missing me I am missing you You are missing him He is missing her She hates you I hate him ...and the story goes on
+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1388/07/22 و ساعت
20:19 |
I've been watching She's symbolic of our failure She's the one in fifty million
Who can help us to be free And I grieve for my sister Roger Waters + نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت
16:9 |
داستانهای من در مسابقه داستانک نویسی هزاردستان: 1- بانک تصور کاری که میخواست بکنه عرق سرد روی پشتش میشوند، وارد بانک شد، نوبت گرفت و روی یک صندلی خالی نشت، نقشه اش رو توی ذهنش مرور کرد، سعی داشت اضطرابش رو پنهان کنه، دستش رو توی جیبش برد و بسته ای که به دقت ته جیبش پنهان کرده بود رو لمس کرد. اگه به باجه دیگه فرستاده میشد همه نقشه هاش بهم میخورد. نوبتش شد، بلندگو شماره رو دوباره اعلام کرد، به طرف باجه رفت -سلام خانم "س" لطفا موجودی حسابم رو بدید؟ -سلام، امروز باره چهارمه موجودی میگیرید! *** از بانک اومد بیرون، جعبه حلقه رو توی جیبش لمس کرد، بازم جرات نکرده بود تقاضاشو بگه. 2- شانس هیچ کس تصور نمیکرد یک سال بعد از آوردنش به خونه، مامانی بالاخره حامله بشه. روزها بغل مامان دراز میکشید و با تعجب زل میزد به شکم ورم کردش، گاهی هم دستای نرمش رو آروم روی شکمش میذاشت. *** اون روز سوار ماشینش کردن و بردنش گردش، سرشو از شیشه بیرون گذاشته بود و باد توی موهاش میپیچید، در که باز شد مثل همیشه فرزی پرید بیرون، صدای گاز ماشین که اومد روشو برگردوند و دور شدن ماشین رو دید، بعد از اون روز گشتن دنبال غذا و فرار از دست سگهای ولگرد هیچ وقت بهش فرصت نداد به ارتباط شکم باد کرده و تنها شدنش فکر کنه. 3- گناه دو نفر مورد عفو خداوند قرار گرفتند و از جهنم به بهشت رفتند. بهشتیان از یکی پرسیدند "به کدامین گناه به جهنم رفتی؟" پاسخ داد "در راهی سوار بر الاغ میرفتم، شب شد، افسار الاغ را به پایم بستم و خوابیدم، نیمه شب الاغ راه افتاد و مرا به دنبال خود مبکشید، دستم به هیزمی گرفت، آنرا بر زمین کوبیدم و الاغ را به آن بستم، صبحدم که خواستم راه بیافتم هیزم را درنیاوردم تا رهگذری الاغش را به آن ببندد". از دیگری پرسیدند "تو چه گناهی کرده بودی؟" پاسخ داد "روزی هیزمی را که چون میخ به زمین فرو شده بود درآوردم مبادا پای رهرویی به آن بگیرد". + نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1388/04/01 و ساعت
0:0 |
نشستم و بعد از خوندن کلی مطلب جور واجور و آموزنده واسه خودم فکر میکنم، اما یهو یه جا گیر کردم، داشتم فکر میکردم یه چیزایی کهنه اش خوبه، مثلا دوست یا فرش! یا حتی زخم. اما از اونجایی که در فلسفه من عشق از ازل بوده و تا ابد ادامه داره و در نتیجه عشق دوم معنایی نداره و ... و ... و ... آیا عشق هم کهنش خوبه ؟ حتی با درد هجر ؟ این عشق تازه معنیش چیه ؟ تا کی باید به حرمت عشق کهنه تو یه دایره کوچیک دور خودمون بچرخیم و هی غر بزنیم و گاها اشک بریزیم ؟
خوندن این همه بلاگ عشقولانه دل آدم رو به درد میاره، من بازم فرار میکنم، بلاگ خوانی طاقت میخواد و دل گنده، اما جدی عشق کهنش خوبه ؟!؟
+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه 1387/11/11 و ساعت
15:46 |
|
|