تبليغاتX
مـن هـیــچ مـن نـگـاه
۵ سال پیش :

من عاشق خاک ایرانم، سرم بره پامو از ایران بیرون نمیگذارم. ایران بهترین جای دنیا برای پول در آوردن و زندگی کردنه، کافیه یک کم عرضه و تخصص داشته باشی. کجای دنیا میتونی هر وقت دلت میخواد بری مسافرت؟ یا اینکه ازدواج کنی؟ بزرگترین اشتباه جوون ها اینه که تا ازدواج میکنن بچه دار میشن ، خوبه آدم یه چند سالی خوش یگذرونه بعد خودشو اسیر بچه کنه. بچه فرق نمیکنه دختر باشه یا پسر، هر چی صلاحه همون میشه.

امروز :

در اولین فرصت از ایران میرم، یا اصلا چطوره ایران هم مثل افغانستان یا عراق بشه؟ فرض کن خارق العاده درآمد داشته باشی، با این وضعیت تورم هرگز پیشرفت نمیکنی، کی میتونه خونه بخره یا ازدواج کنه؟ اصلا بزرگترین اشتباه اینه که ازدواج کنی، چقدر مگه میشه سر مردم کلاه گذاشت تا یک زندگی متوسط داشت؟ بچه باید پسر باشه، دختر به دردسرش نمی ارزه، نمیتونی انتخاب کنی روشن فکر باشی یا سنتی، فکر کنم مردن بی دردسر ترین کار باشه.

پنج سال بعد :

...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/04/26 9:56 |
این بازترین آغوش ِ آغوشهاست

که مرا این چنین به استقبال تو می آورد

حیرتی وسیع آخرین تکه های روحم را فرا میگیرد

تو هم دست رد بزن

بر سینه ام

     -که دیگر توان دست رد خوردن ندارد-

ترس مرا بهانه میکنی ؟

صد باره می گویم

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

پ.ن: تقدیم به کتایون که جایش خالیست.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/04/24 1:54 |
هـمه کـون و مـکان بـر مـن بـگـردد * شروع بـر من تـمـام بـر مـن بگردد

مشو بنده زر، زر بی حساب است * حـسـاب خــود بــرس تــا زر بگردد

به پا چـون کعبه رفتندی و گشتی * بـه دل رو تـا کــه کعبه خود بگردد

مـن و کـعبـه ز یـک خاک و خمیریم * که کعبه ساختِ من،تا من بگردد؟

مـراد ساخـت من جز او کـه دانـد؟ * مرا سـاخـتـنـد کـه تـا جـانان بگردد

تـو بـر سـاخت بـشـر مـیـگـردی اما * خدا آنـچـه بسـاخت بـر مـن بگردد

                       من ِ کعبه رها کردی تو ای شمـس

                       بـه کعـبـه شـو کـه تـا کعـبـه بگردد

 

چاپ مجله "جوانان" - شهریور ۱۳۴۸ - سروده پدرم (تخلص : شمس)

پ.ن: این سومین شعر از نوشته های قدیمی پدرمه که به اتفاق در بلاگها بهش بر میخورم ، اینکه بدون ذکر منبع نوشته شده به کنار ، اصل متن رو گذاشتم چون بسیار دستکاری شده.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/04/24 1:37 |
فریادی و دیگر هیچ

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یأس بتواند نهاد

                                         احمدشاملو

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/04/20 8:30 |
اگر فکر می کنید چون رده سنی (عین غین) هستم یعنی عاقل و آقا شدم و دست از دوران کودکی برداشتم اشتباه میکنید. اما اگر فکر میکنید تبریکتون خیلی خوشحالم میکنه کاملا درسته. تولدم مبارک.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه 1387/04/12 0:1 |
 

گدایی عاشق بانویی شد، ندیده و نشناخته، فقط شنیده بود که بانو چنین است و چنان است، و عشق را میفهمد. گدا جرات ابراز عشق نداشت، نه از ترس ملازمان، طاقت "نه" شنیدن نداشت. شبها را به یاد بانو سر میکرد، روزها را به یاد او میسوزاند.

روزی بانو ازدواج کرد، خبر در شهر پیچید، گدا هزار باره مُرد. بانو ظاهری شاد داشت، فرزندانی آورد برای شازدهء خوش شانس. سالها گذشت، بانو پیر شد، گدا هم پیر شد، اما هنوز طاقت "نه" شنیدن نداشت.

بانو مُرد، طبق وصیتش روی سنگ قبرش نوشتند: "اینجا بانوی آرمیده که عاشق گدایی بود، ندیده و نشناخته، فقط می دانست که چنین است و چنان است، و عشق را میفهمد، سالها چشم به راهش ماند، اما گدا طاقت "نه" شنیدن نداشت".

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/04/08 11:48 |
صد باره میشویم این دل صاب مرده را

و این گند و کثافاتی که در خویش انباشته ام

پاک نشود به دریایی پوزه سگ

 از این شستو شو

چشمانم میسوزد

دلم هم میسوزد

آری

آنجایم هم میسوزد

 

الحاقی صبح چهار شنبه : بسی خنده نمودیم - کسی رو دست فلان ابن هیچ کس در طنز بلند شد - بعضی افراد آنقدر احمقند که حتی نمیشود باور کرد.

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه 1387/04/04 9:13 |
صبح و ظهر و شب

دو قطره چشم راست

دو قطره چشم چپ

کور شدم از بس "وایتکس" به چشمانم ریختم

اما "جور دیگر" نمیبینم که نمیبینم که نمبینم که ...

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه 1387/03/30 10:47 |
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
                                                  محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
                                                این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
                                                تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
                                                 مُهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
                                                   بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر
                                           جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود
                                            آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
                                             یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

 


+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه 1387/03/20 7:56 |

Now in Vienna there's ten pretty women
There's a shoulder where Death comes to cry
There's a lobby with nine hundred windows
There's a tree where the doves go to die
There's a piece that was torn from the morning
And it hangs in the Gallery of Frost
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz with the clamp on its jaws

Oh I want you, I want you, I want you
On a chair with a dead magazine
In the cave at the tip of the lily
In some hallways where love's never been
On a bed where the moon has been sweating
In a cry filled with footsteps and sand
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take its broken waist in your hand

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
With its very own breath of brandy and Death
Dragging its tail in the sea

There's a concert hall in Vienna
Where your mouth had a thousand reviews
There's a bar where the boys have stopped talking
They've been sentenced to death by the blues
Ah, but who is it climbs to your picture
With a garland of freshly cut tears?
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz it's been dying for years

There's an attic where children are playing
Where I've got to lie down with you soon
In a dream of Hungarian lanterns
In the mist of some sweet afternoon
And I'll see what you've chained to your sorrow
All your sheep and your lilies of snow
Ay, Ay, Ay, Ay
Take this waltz, take this waltz
With its "I'll never forget you, you know!"

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz ...

And I'll dance with you in Vienna
I'll be wearing a river's disguise
The hyacinth wild on my shoulder,
My mouth on the dew of your thighs
And I'll bury my soul in a scrapbook,
With the photographs there, and the moths
And I'll yield to the flood of your beauty
My cheap violin and my cross
And you'll carry me down on your dancing
To the pools that you lift on your wrist
Oh my love, Oh my love
Take this waltz, take this waltz
It's yours now. It's all that there is

Leonard Cohen


+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه 1387/03/18 5:39 |